تبليغاتX
شهرستان تربت حیدریه
در باره شهرستان تربت حیدریه
ما هنوز نتوانسته‌ايم عمق و عظمت دفاع مقدّس ملّي را در مواجهه با جنگ تحميلي، چه در وادي تخريب چنگيزوار و چه در حوزة تولّد ققنوس‌وار به تصوير درآوريم. چه سروها و نخل‌هاي رشيدي كه از كمر شكست و چه خانه‌ها و خانواده‌هايي كه جنگشان تازه (پس از صلح) آغاز شد، يا جنگشان حتي پس از آتش‌بس رسمي با تحمّل طاقت‌فرساي تركش‌هاي جسمي و روانيِ پيدا و ناپيداي خانه خراب‌كن همچنان ادامه پيدا كرد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:53  توسط کاظم خطیبی  | 

زرين‌كوب بر آن است كه طريقت مولانا به هيچ رو جدا از شريعت يا در مقابل آن نيست، بلكه اصلا سلوك در طريقت حقيقت به نزد مولانا نمي‌تواند بي‌نياز از شريعت باشد؛ همچنان كه هيچ مسافري در سياهي مسير خود بي‌نياز از روشنايي نيست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:9  توسط کاظم خطیبی  | 

سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان از سوی اشک سیزدهم ( ارد  orod * ) پادشاه دلاور اشکانی فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت

اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:47  توسط کاظم خطیبی  | 

خواف، آرزومند- سد سلامی که با قدمتی حدود ۸۰۰ سال به عنوان یکی از مجموعه های تاریخی در منطقه محسوب می شود، در ۳۰ کیلومتری شمال غرب خواف واقع شده است. این تفرجگاه که از طریق جاده آسفالته روستای قلعه نو به طول ۵ کیلومتر و جاده شوسه به طول ۳ کیلومتر(مجموعا ۸ کیلومتر از سلامی) قابل دسترسی می باشد،
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:48  توسط کاظم خطیبی  | 

بخشدار مركزي چناران گفت: سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري استان نسبت به برج نجومي رادکان که از افتخارات اين مرز بوم است، با عدم تخصيص اعتبار کم لطفي نموده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:13  توسط کاظم خطیبی  | 

در بازدید از مجموعه زیارتی امام زاده سیدمرتضی(ع) کاشمر، مواردی را دیدم که مرا متعجب ساخت؛ مواردی که شاید برای کسانی که آن را ندیده اند، باورکردنی نباشد.وضعیت فرهنگی، بهداشتی و ایمنی آنجا به گونه ای است که نمی توان باور کرد که این مجموعه مدیریت هم دارد و سیاست گذاری در این مجموعه صورت می گیرد.به عبارت دیگر از لحاظ نظافت و رفت و روب و جمع آوری زباله که معمولا شهرداری ها موظف به انجام آن می باشند، نمره ای را نمی توانید پیدا کنید که به آن بدهید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:9  توسط کاظم خطیبی  | 


يار از غم من خبر ندارد گويي

يا خواب به من گذر ندارد گويي

تاريك‌تر است هر زماني شب من

يارب، شب من س«لا حول ولا قوة الاّ بالله». اين رباعي را شادروان دكتر محمد امين رياحي در كتاب «گزيدة كشف‌الاسرار ميبدي»‌اش آورده است. همراه با ده‌ها رباعي ديگر نيز. زنده‌ياد دكتر رياحي پژوهشگري بود توانمند و تلاشگر، كه تا واپسين لحظه‌هاي عمر خويش از آموختن و آموختن روي برنتافت.حر ندارد گويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:10  توسط کاظم خطیبی  | 

رشتخوار، خاکشور- مردم رشتخوار با روشن کردن شمع بر گلزار مردگان خود، برای شادی روح آن ها دعا می خوانند و این مراسم با گذشت چند سده همچنان در فرهنگ مردم شهرستان رشتخوار تجلی دارد.آن ها در نیمه های ماه شعبان هر سال طی روزهای دوازدهم تا چهاردهم شعبان با برگزاری مراسم مذهبی ویژه ای با عنوان برات، یاد و خاطره عزیزان از دست رفته خود را گرامی داشته، به یاد مردگان خیرات می کنند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:40  توسط کاظم خطیبی  | 

کتاب " پژوهشی بر شاهنامه فردوسی " تالیف پروفسور " جان هونین " استاد مشهور زبان و ادبیات فارسی دانشگاه پکن، از سوی انتشارات علمی این دانشگاه منتشر شد. به گزارش ایرنا ، در این کتاب که تالیف و تحقیق آن بیش از سه سال طول کشیده ، مولف مباحثی همچون تاریخ ایران باستان ، گذشته کشور فرهنگ خیز و متمدن ایران ، اعتقادات و آیین زرتشت و شرح حال زندگانی شاعر شهیر ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی را مورد بررسی قرار داده است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:31  توسط کاظم خطیبی  | 

شطرنج، انديشيدن بسيار و محاسبه با دقت تمام را مي‌طلبد. يك حركت، حركت نابجا مي‌تواند تغييراتي را در دو سوي صحنه،

اجتناب ناپذير كند و نتيجه ديگري را به بار آورد. در اين ورزش فكري، هر كس خونسردتر است و تمركز بيشتري دارد و عواقب كار را مي‌سنجد و با حوصله و تدبير بهتر تصميم مي‌گيرد، موفقيتش افزون‌تر است. آنكس كه كم حوصله است و از كوره در مي‌رود و به جاي تدبّر به بي‌مبالاتي يا عصبيّت و پرخاشگري دست مي‌يازد طبعاً شكست مي‌خورد و زمين و زمان را متهم به اعمال غرض مي‌كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط کاظم خطیبی  | 

درمقدمه شماره قبل با عنوان «نصیحتی مشفقانه به کسانی که ( قلم به حکم می رانند!)» قطعه شعری را ازمرحوم جواهری پدرمرحوم استاد محمود فرخ رئیس انجمن ادبی خراسان نقل کردیم که مردمان را ازظلم وستم منع می کند وبعد می گوید :

                      ( بخوابد به شب چشم ظالم ولیک    نه مظلوم خوابد نه پروردگار)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:27  توسط کاظم خطیبی  | 

صداي آشناي پيرمرد، ايوان تابستاني مسجد جامع را پر كرده بود. بزرگترها كه جاي خود، حتي كوچكترها هم از مداومت و مقاومت هر روزه‌ي پيرمرد لذّت مي‌بردند. كاسب بود و اهل خريد و فروش. گاهي شال قهوه‌اي و گاهي شال شير شكري‌اش را دقيق و منظم و پاكيزه بر سر مي‌بست. هيچ روزي نبود كه مردم، «خالو» را گاه در صف جماعت ايوان باصفاي تابستاني و گاه در رواق زيباي چهلستون زمستاني مسجد، با صداي صداقت و اخلاص، دعاخوان نبينند. هنوز لحظاتي از آخرين سلام امام نگذشته بود كه پيرمرد مترنّم مي‌شد و ترانه‌هاي دعايش در فضاي مهرافزاي نيايشگاهي كه هيچ گاه درش به روي كسي بسته نبود طنين مي‌افكند. «خالو» هر روز درميانه‌ي دو نمازي كه به امامت «حاج شيخ» برگزار مي‌شد، دعا مي‌خواند.
«حاج شيخ اسماعيل مجتهدي» امام جماعت بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:3  توسط کاظم خطیبی  | 

گناباد، صفری- با توجه به ابنیه و مکان های فرهنگی که در گناباد وجود دارد این شهرستان قابلیت تبدیل شدن به یک قطب فرهنگی را دارد.یک استاد دانشگاه در تالار اندیشه دانشگاه آزاد گناباد با بیان این مطلب افزود: وجود قنات قصبه در این شهر نشان می دهد که این شهرستان از سابقه تمدن ۲۵۰۰ ساله برخوردار است و حفر این قنات جزو عجایب روزگار و نشان دهنده هوش سرشار انسان هایی است که سال ها پیشتر در این سرزمین زندگی می کرده اند. محمد جعفر یاحقی که همراه با گروهی از استادان دانشگاه در یک سفر علمی در گناباد با بیان جاذبه های توریستی این قنات ادامه داد

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:57  توسط کاظم خطیبی  | 

گروه سياسي؛ اعضاي کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي به ديدار رئيس دولت اصلاحات رفتند تا ضمن بيان سخنان خود شنونده دغدغه هاي سيدمحمد خاتمي باشند. از اين رو زماني که رئيس دولت اصلاحات در مقام ميزباني اعضاي کميسيون امنيت ملي قرار گرفت، به دغدغه اصلي خود يعني از دست رفتن اعتماد عمومي در جامعه اشاره کرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:37  توسط کاظم خطیبی  | 

ايرانيان از روزگاران كهن بر آن باور بوده‌اند كه عدل حاكم بر جوامع بشري در وضعيت شرايط زيستي و اقليمي و نيز خلق و خوي انسان‌ها و حتي حركات و رفتار جانداران تأثير مي‌گذارد، و تناسب يا رابطه‌اي بين عدالت با تغييرات اوضاع طبيعي و دگرگوني‌هاي شرايط زيستي برقرار است. به گونه‌اي كه چون دادگري رخت بربندد و ستمگري بر جامعه‌اي حاكم شود بلاياي طبيعي فزوني مي‌گيرد، ميزان محصولات كشاورزي و دامي كاهش پيدا مي‌كند و فقر، فساد، آفت‌ها، بيماري‌ها، جنگ و ننگ فراگير مي‌شود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:19  توسط کاظم خطیبی  | 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:32  توسط کاظم خطیبی  | 

به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني آستان قدس رضوي، براتعلي غلامي‌مقدم افزود: در اين كتاب تعداد 489 نسخه كتاب خطي با موضوع اجازات، رجال و دريه‌الحديث معرفي شده كه بسياري از آنها از نفاست و ارزش فراواني برخوردار هستند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:54  توسط کاظم خطیبی  | 

شهيد سيدحسن مدرس بر حسب اسناد تاريخى و نسب نامه اى كه حضرت آيه الله العظمى مرعشى نجفى (ره ) تنظيم كرده از سادات طباطبايى زواره است كه نسبش پس از سى و يك پشت به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام مى رسد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:9  توسط کاظم خطیبی  | 

آلينوش طريان كه در سال 1299 در خانواده اي ارمني به دنيا آمد، پس از طي تحصيلات مقدماتي به دانشگاه تهران رفت و در خرداد سال 1326 با درجه ليسانس فيزيک ازدانشکده علوم دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:46  توسط کاظم خطیبی  | 

دكتر توسلي اظهار داشت: دکتر شريعتي قبل از رفتن به فرانسه نيز بسيار فعال بود، چرا که در کانون نشر حقايق اسلامي که مرحوم محمد تقي شريعتي داير کرده بود و شب‌هاي جمعه با حضور دانشجويان و جوانان برگزار مي‌شد، پرورش يافته بود، همچنين او داراي ذوق و استعداد بسيار فوق‌العاده‌ و حافظه‌اي قوي بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط کاظم خطیبی  | 

كلمة «پسته» واژه‌اي ايراني است كه از عرصة پهناوري در شمال شرقي ايران – شامل سرزمين خراسان قديم و ماوراءالنهر – منشأ دارد. بسياري از مستندات و شواهد تاريخي موجود نشان مي‌دهد كه نام «پسته» و درخت آن از همين محدودة پهناور (كه جنگلها و توده‌هاي درختي پستة خودروي در كوهها و دامنه‌هاي آن بسي انبوه بوده) به ديگر قلمروهاي فرهنگ ايراني رفته، و بعدها به اقوام و ملل قديم جهان معرفي شده است. شواهد و دلايلي نيز وجود دارد كه لفظ «پسته» برگرفته از صداي شكستن دانة پستة خودروي بوده و ريشة اسامي پارسي كهن، پهلوي (پارسي ميانه) و فارسي آن يك «نام آوا» يا كلمة صوتي (onomatopoeia) است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط کاظم خطیبی  | 

امروز در عصر ما، زيباترين و ارجمند ترين و در عين حال در دسترس ترين و تاحدودي ارزان ترين تحفه ها يك شاخه يا دسته گل است كه به مناسبت هاي بسياري هديه مي شود. اين اقدام بديع و شايسته كه اكنون در بين همه جوامع و اقوام و ملل در سراسر جهان كم و بيش متداول است پيشينه بسيار دور و درازي مخصوصا در قلمروهاي فرهنگي ايران و به تبع آن در حوزه پهناور نفوذ زبان فارسي، دارد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:58  توسط کاظم خطیبی  | 

مؤلف گنج دانش مي گويد: اسحاق خان چوپان زاده اي است كه براثر سياست و ذكاوتي كه داشت توانست در نظر پدر ترقي يافته تا اينكه صد نفر به حواليش گرد آمده سركرده آن جماعت شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:55  توسط کاظم خطیبی  | 

نام شيخ احمد تربتي معروف به سلطان العلماي خراساني روحاني و روزنامه نگار شجاع دوران مشروطه ي اول همچون نام روزنامه ي روح القدس بر بلنداي قلّه هاي با عظمت مبارزه با استبداد محمد عليشاهي همچون ستاره اي پرنور بر آسمان پر تلاطم اين دوران مطبوعاتي مي درخشد .
او پسر آيت ا... حاج شيخ محمد حسين تربتي يکي از شاگردان مرحوم ملا محمد کاظم خراساني ( يکي از سه مجتهد اعلم دوران مشروطه ي مقيم نجف ) بود که مقدمات حوزه را نزد پدر و ديگر علماي تربت حيدريه آن روزگار فرا گرفته و از سنين نوجواني به کسوت روحانيت در آمده بود . شخصيت بي تاب و جنجالي شيخ احمد با شهامت جواني وي در آميخته و رفته رفته کنجکاوي او را نسبت به مسائل سياسي و اجتماعي جامعه حساس تر ساخت تا اينکه تحت فشار برخي مقامهاي دولتي وقت خراسان عطشي که در درون وي نسبت به تأثير گذاري در تحولات مهم تهران و بلکه ايران وجود داشت بالاخره با مهاجرت وي به تهران فرو نشست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:36  توسط کاظم خطیبی  | 

موانع شکل گيري و نهادينگي احزاب در ايران

گفتگو بادکتر  غلامعباس توسلي استاد جامعه شناس

اسماعيل آزادي*

نخستين نحله هاي سياسي - فکري که به تشکيل حزب منتهي شدند از پارلمان ها برخاستند، هرچند مفاهيمي چون جريان هاي دست راستي و دست چپي از پارلمان انگلستان آغاز شد، اما شهرت اين مفاهيم برگرفته از چالش هاي سياسي - فکري جريان هايي است که در آستانه انقلاب کبير فرانسه در سمت چپ و راست کنگره فرانسه مي نشستند.

جريان چپ، اين فرآيند سياسي - فکري، با ظهور مارکسيسم داراي يک مانيفست انقلابي شد و احزاب چپ با گرايش مارکسيستي و احزاب راست با گرايش کاپيتاليستي تعريف و نهادينه شدند و جنبش هاي کارگري به اين روند اصالت دادند.

اين فرآيند در مورد احزاب ايران نيز به نوعي موضوعيت دارد مضاف بر اينکه گرايش سياسي - فکري ديگري به نام اسلام را نيز بايد بدان اضافه کرد. هرچند گرايش هاي تلفيقي و ناسيوناليستي را نيز در اين راستا مي توان برشمرد.

در گفت وگو با دکتر غلامعباس توسلي و در بستر يک نظام تطبيقي به تحليل موانع شکل گيري و نهادينگي احزاب در ايران پرداختم که ماحصل آن از نظرتان مي گذرد.


---

آقاي دکتر، همان طور که مي دانيد احزاب از جمله نهادهاي مدرنيته محسوب مي شوند. اگر ما بخواهيم بازگشتي داشته باشيم به احزابي که در نظام هاي دموکراتيک ايجاد شده اند به چه احزابي مي توانيد اشاره داشته باشيد؟

مهم ترين الگوي تاريخي احزاب همان شکلي است که در مجلس انگلستان به وجود آمد، زيرا نخستين دموکراسي سنتي در ميان گروه هاي سياسي در اين کشور به وجود آمد و منشاء ايجاد پارلمان شد. بدين شکل که عده يي سمت راست مجلس و عده يي نيز سمت چپ آن مي نشستند و هرکدام نظريات خاص جريان خود را بيان مي کردند که پايه گذار احزاب دست راستي و دست چپي بودند. اين روند کم کم در کشورهاي دموکراتيک و صنعتي بخش جدايي ناپذير جامعه شد و نخستين تقسيم بندي ها را در اين جوامع ايجاد کرد که از مواضع خاصي دفاع مي کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:45  توسط کاظم خطیبی  | 

برای توسعه شهر چه باید کرد؟
 
 
یشنهاداتی به همشهریان ، شورای اسلامی ،
 
 شهردارودیگرمدیران برای توسعه تربت حیدریه 
 
  دکترمحمدحسن ابریشمی:
 
 محقق وپژوهشگر   
   
          واقعیّت آنکه با مطالعه مصاحبه های شهردار جوان همشهری و اعضای شورای اسلامی شهر و آگاهی از مشکلات عدیده و بدهی سه میلیارد تومانی شهرداری به لحاظ علاقه به وطن مألوف بر آن شدم که به قدر فهم و ادراک خود مطلبی بنویسم . از آنجا که مطالعات و پژو هشهای مخلص در باب تاریخ کشاورزی ایران و موضوعاتی چون زعفران ، پسته و ابریشم است که رنگ و بویی از محصولات عمده ولایت ما دارد ، مطلب تقدیمی  بر اساس مستندات با مروری کوتاه بر گذشته تربت و وضعیت کنونی آن نوشته شده است .طی این مطالب نکته هایی رابه قول ابوالحسن بیهقی «به مقدار دانش و توانش خویش بیان کرده ام »به آن امید که مفید و شاید مؤثر باشد .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 22:12  توسط کاظم خطیبی  | 

Salami, Ph.D      

عضو هيات علمي دانشگاه تهران                                                                

gsalami@ut.ac.ir             

 

خواف و شهرهاي آن

(شهرهاي جديد بر مدار شهرهاي قديم)

 

مقدمه

ولايت خواف بخشي از خراسان بزرگ و سرزمين «پارت» است که آثاري از چند شهر مهم باستاني در آن موجود است عليرغم رويدادها و حوادث متعددي که در قرون متمادي براين شهرها گذشته است هر يک از آنها بر محور همان آثار تاريخي و با حداقل امکانات زيرساختي باقي مانده از دوران قديم توانسته اند تا دوران اخير به حيات خود ادامه دهند. در دو دهه اخير (1385-1365) که تحولات ناشي از فرايند توسعه و نوسازي در شرق ايران نضج گرفته و عوامل انحطاط شهرهاي قديم رفع شده است. برخي از سکونتگاه‌هايي که از دوران باستان تا اواسط قرن هفتم هجري قمري شهرهايي معروف بوده اند و بعد از آن در سير نزولي و افول خود به عنوان روستاهاي مرکزي يا روستا شهر تاکنون به حيات خود تداوم بخشيده اند به دليل ويژگيهاي اقتصادي اجتماعي و سياسي مجددا به شهرهاي کوچک و نوپايي تبديل شده اند و دولت ايران طبق قوانين موجوديت شهري آنها را به رسميت شناخته و با مشارکت مردم نهاد شهرداري را در آنها داير کرده است. علاوه بر شهر «روي» که مرکز شهرستان خواف است چهار شهر جديد عبارتند از «سنگان»، «سلامه»، «قاسم آباد (زوزن)» و «نشتيفان» که اکنون با توسعه زيرساختها و اجراي طرحهاي ملي و بين المللي در اين منطقه گسترش قابل ملاحظه اي براي آنها متصور است(1).

طرح مساله و فرضيه‌ها

علت و رمزماندگاري شهرهاي قديم در شرايط سخت تاريخي مساله اصلي پژوهش است و بر اساس تحليل عوامل افول شهرهاي قديم و بيان عوامل ظهور مجدد و رسمي آنها در دوران جديد تعقيب مي‌شود. يک بررسي اجمالي حاکي از آن است که اين سکونتگاهها با ظهور و افول سه تمدن اصلي مواجه بوده اند و اهميت و مرکزيت مدني خويش را در فرايند دورانهاي «ايرانشهري» «اسلامي» و «دوره جديد» حفظ کرده و با توجه به ارزشهاي متعلق به هر دوران شکوفا شده اند. در بررسي تحولات تاريخي و اجتماعي اين فرضيه کلي محور بررسي قرار مي گيرد که در اين منطقه «شهرهاي جديد بر مدار شهرهاي ماندگار قديم بنيانگذاري شده اند» و فرضيه‌هاي ديگري نيز در تحليل پديده شهرها در اين سرزمين قابل ارايه هستند که عبارتند از:

1- شکل گيري و تداوم حيات سکونتگاههاي شهري در اين منطقه وابسته به شيوه هاي استخراج آب و  دسترسي به آن بوده است.

2- ارزشهاي تمدني (عمدتا ديني) و گسترش آنها در اين منطقه موجب پيدايش و تقويت شهرنشيني شده است.

3- موقعيت جغرافيايي (مرکزيت) و استقرار شبکه راهها و عملکردهاي اقتصادي و اجتماعي شهرها در ماندگاري و تداوم حيات آنها موثر بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:27  توسط کاظم خطیبی  | 

نشتيفان شهري است قديمي كه حداقل در شش قرن گذشته با همين نام خوانده مي شده است. سمرقندي آورده است كه «آل مظفر» يكي از سلسله پادشاهان وحكام ايراني اهل نشتيفان بوده‌اند و شهر نشتيفان در اوايل قرن نهم هجري شناخته شده و معمور بوده است. «در نشتيفان گيرايي بافت سنتي و قديمي زندگي زندگي آنقدر قوي است كه ديدار كننده خود را يكباره در حال و هواي چهار پنج قرن پيش مي بيند ، تراكم جمعيت، هياكل عظيم آسياهاي بادي و لباس مردم -‌تن پوشهاي بلند قديمي- و درو پيكر سالخورده كوچه ها و ضخامت ديوارها و بلندي باروها و عظمت مساجد به تو نهيب مي زند كه در شهري قدم گذاشته از تبار سمرقندو بلخ و هرات» (خسروي همان 356) مجموعه موجود آسياهاي بادي نشتيفان در ايران بي‌نظير است (تصوير شماره 6).

شهر روي

شهر «روي» مركز ولايات خواف است  كه در نقشه‌هاي جغرافيا با نام «رود» يا «خواف» مشخص شده است و حداقل هزار سال سابقه دارد. «خواف ناحيتي است مشهور، مردم بزرگ از آنجا بسيار برخاستند از علما و ملوك و وزراء» (حافظ ابرو، 1982، 37). وجود دو شهر باستاني ديگر يعني شهر «خرگرد» در شرق و شهر «لاژ» در غرب روي ضرورت پژوهشهاي بيشتر را آشكار

 

مي‌سازد. مهمترين اثر قديمي موجود آن «يخدان» مخروطي است كه حدود 20 متر ارتفاع دارد (تصوير شماره 7 احراري 1384، 76).

شهر سيراوند

سيراوند كه اكنون به آن «سيجاوند»  نيز مي گويند يكي از شهرهاي باستاني ايران قديم بوده است. به گونه اي كه در معجم البلدان (623هـ.ق) ذكر شده است ولايت خواف را داراي دويست روستا و سه شهر به نامهاي «سنجان»، «سيراوند» و «خرگرد» است.  فرقه «سيسانيه» نيز بر اين باور است كه «به آفريد» از شهر «سيراوند» ادعاي خود را مطرح نمود. در فاصله سه كيلومتري سيراوند شهر «سناجرد» وجود داشته و اكنون آثار اندكي از آن باقي است.

شهر لاژ

شهر لاژ يكي از شهرهاي تاريخي ولايت خواف است كه همپاي «سيراوند» و «خرجرد» به آن اشاره شده است (لسترنج 1364 ص 383). لاژ از سال 1383 به علت توسعه فضاي شهر روي جزء اين شهر محسوب مي‌شود.

رويدادهاي تاريخي و مهم خواف

آباداني و موقعيت ويژه سياسي، تجاري و علمي خواف در دوران اسلامي موجب شده بود كه تا هموار چشم طمع حكومت‌ها و اقوام مختلف به اين سرزمين خيره گردد. حوادث طبيعي همانند «زلزله» و «خشكسالي» نيز به اين ولايت خسارات زيادي وارد كرده است. اين رويدادها در انحطاط و زوال شهرهاي قديم و تداوم توسعه نيافتگي اين منطقه تا دوران اخير نقش داشته‌اند كه به برخي از آن‌ها به اختصار اشاره مي‌شود. جنگ‌ها و حملات بي اماني در شرق ايران روي داده است و شهرهاي ولايت خواف نيز در معرض اين حملات بوده‌اند و بارها تصرف و غارت شده‌اند از جمله آن‌ها حمله «خجستاني» (258 هـ.ق) و جنگ و گريز بين «اسماعيليان» و حكام اين ولايت در سال‌هاي (498 هـ.ق) و (549 هـ.ق) است كه ده‌ها هزار نفر در آن كشته شده‌اند. حمله‌هاي «مغولي» در سال‌هاي (618 هـ.ق) و (653 هـ.ق) كه در آن مغولان علاوه بر اينكه شهرهاي خواف را ويران كردند معروف است كه از «هرات تا سجستان را به نابودي كشاندند». حملات «فخرالدين كرت» به خواف و محاصره «شهر جيزد» ‌(694 هـ.ق) و حمله «محمود سيستاني» (695 هـ.ق) و حمله شاه اسماعيل در سال (737 هـ..ق) به خواف كه بعد از قتل چند هزار نفر، جمع كثيري از دانشمندان و طلاب مدرسه خرگرد را از پشت بام به زمين انداخت و كشت و تصرف و غارت اين شهرها بخشي از رويدادهايي است كه در اين ولايت اتفاق افتاده است.

خواف ناحيه‌اي زلزله خيز است و چندين زلزله ويرانگر در اين سرزمين رويداده است (امبرسز 1370). در سال 737.هـ.ق در خواف زلزله‌اي رويداد كه همه شهرهاي آن ويران كرد. شهر زوزن به كلي ويران شد، نظاميه خرگرد از بين رفت و از شهر سلامي جز عمارت مستحكم كوشك چيزي باقي نماند. 30 هزار نفر از زوزن و جيزد و زاوه كشته شدند و پس از زلزله «وبا» آمد و 11 هزار نفر را از سنجان تا «دوغ آباد» كشت. شهر «جيزد» كاملا نابود شد و نقل كرده اند كه ملك زوزن در هنگام وقوع زلزله از «صفه» به ميان «كوشك» مي دويد و باز به صفه مي رفت و مي گفت «قيامت آمد». ناگاه «ارگ» زير و زبر شد و ملك بي نام نشان گشت (مجد خوافي 1361،174).

ازبكان در سال‌هاي (998 هـ.ق) و (1025 هـ.ق) در حمله به خواف هزاران نفر را قتل عام و شهرها به ويژه شهر سلامه را غارت كرده‌اند. نادر شاه افشار در سال 1140 هـ.ق بر ابدالي ‌ها (افغان) و سيستاني‌ها هجوم برد و تا شهر هرات را به تصرف خود درآورد. اسحاق خان قرايي در سال 1200 هـ.ق ولايت خواف را تصرف و آن را ضميمه حكومت خويش در زاوه (تربت حيدريه) كرد. تركمن‌ها در سال 1267 به خواف حمله كردند و شهرها را غارت نمودند. و اين ناامني‌ها به طور گسترده تا دهه سوم قرن بيستم ميلادي (1925-1900م) ادامه پيدا كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:32  توسط کاظم خطیبی  | 

با محمدحسن ابريشمي
گفت وگويي با طعم چاي زعفران
در متون پهلوي (بندهش) از پسته گرگاني ياد شده. براي اينكه بدانم اين پسته گرگاني محصول كجا بوده، رفتم سمت شاهرود و گرگان. ۱۴ روز در فرعي هاي اين منطقه مي گشتم تا به منطقه اي به نام پسته برسم. «پسته» اسم يك كوه بود در بين سبزوار و نيشابور و گرگان 
شعري هست مال اديب صابر مرندي: «گويند كه هر چيز به هنگام بود خوش/ اي عشق چه چيزي كه خوشي در همه هنگام». عشق مطالعه چيز عجيبي است هر چه بخواني كم نمي شود. كنجكاوي من روي محصولات كشاورزي ايران از آنجا شروع شد كه ديدم نه تاريخ كشاورزي داريم، نه تاريخ بازرگاني
006195.jpg
صداي عقربه ها ناراحتتان نمي كند؟
با ريتم اين ساعت ها مي نويسم. خوبي اين صدا اين است كه لحظات از دست رفته را مرتب يادآوري مي كند.
به نظر نمي آيد لحظه از دست رفته اي داشته باشيد؟
زمان از دست رفته كه همه دارند. وقت براي من بسيار ارزشمند است. به قدر به خاطرسپردن و نوشتن كلمات و جملات.
به كشاورزي علاقه داريد؟
خيلي زياد. مخصوصاً تاريخ و جغرافياي كشاورزي ايران. البته نه ايران با مرزهاي سياسي كنوني كه ايران فرهنگي كه بسيار گسترده تر از مرزهاي فعلي است.
سال ۱۳۴۰ دانشگاه ملي تازه دانشجو مي گرفت. رشته پزشكي ثبت نام كردم، شهريه ترم اول كه ۵ هزار تومان بود را پرداخت كردم. اما ترم دوم را نتوانستم. وسعم نمي رسيد. اول شاگرد كتابفروشي شدم ولي بعد آمدم بانك. اجداد من يزدي بودند كه به تربت حيدريه مهاجرت كرده و آنجا مشغول كار ابريشم و نوغان داري مي شوند. اين نام خانوادگي از آنها براي من مانده است.
خودتان مال تربت حيدريه هستيد؟
البته اصليتم يزدي است.
متولد چه سالي؟
۱۳۱۸، اسفندماه... و ۲ ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و دم و دستگاه نوغان داري و چرخ خانه ابريشم معطل ماند.
چرا كار ابريشم را ادامه نداديد؟
من رفتم سمت كتاب. ۹ ساله بودم كه معلمم، آقاي غلامرضا عظيمي، داستاني براي ما تعريف كرد و كتابي به ما داد.
چه كتابي؟
گل نرگس. مضمون بسيار عرفاني و عجيبي دارد. داستان گل سرخ و بلبل و پائيز. غم انگيز و عاشقانه.
اين اولين كتابي بود كه خوانديد؟
بله. كتابچه اي بود البته.
نويسنده اش كه بود؟
احتمالاً ترجمه بود. فكر كنم لامارتين نوشته بودش.
دومين كتابي هم كه خوانديد يادتان مي آيد؟
بله، هزار و يك شب. بعد هم گلستان سعدي.
خيلي سنگين نيست براي يك كودك ۹ ساله؟
ما مكتب مي رفتيم و قرآن ياد مي گرفتيم. بنابراين خواندن اين كتاب ها كاملاً ميسر بود. تازه مطالعه من محدود به كتاب نبود. روزنامه هاي وقت را هم مي خوانديم. دم گاراژ مي ايستاديم تا هفته نامه ها و روزنامه ها برسد و پاورقي هايشان را از دست ندهيم.
كاملاً در همين عالم بوديد؟
دبيرستاني كه بودم شاگرد اول بودم و اهل مطالعه. كلي كتاب هم داشتم كه منجر به اين شد يك كتابخانه در مدرسه تاسيس كنم. شبي ده شاهي به بچه ها كرايه مي دادم.
چقدر كتاب داشتيد؟
ديپلم كه بودم ۱۸۰۰ تا.
الان چي؟
اينها را كه مي بينيد اكثراً مرجع و ماخذند. حدود ۵ هزار تا ۴ هزار تا هم پايين دارم.
چرا بعد از ديپلم رفتيد دانشگاه ملي؟
دانشگاه تهران شركت كردم و پزشكي قبول نشدم.
معدل ديپلم شما چند بود؟
۹۵/۱۶. من شاگرد اول دبيرستان بودم.
اينكه بعد از دانشگاه رفتيد كتابفروشي دليل خاصي داشت؟
بيشتر براي گذران بود. بعد روزنامه كيهان آگهي داده بودند كه بانك كشاورزي پرسنل استخدام مي كند. آذر ۱۳۴۱ بود، رفتم و در آزمون ورودي شركت كردم. مصاحبه اي هم بود كه به وسيله اساتيد دانشگاه ملي انجام گرفت. بعد از قبولي، دوره بانكداري ديديم و از آنجا توزيع شديم به شهرستان ها.
كدام شهرستان رفتيد؟
تربت جام. آنجا كه رفتيم خطم خوب نبود. تحويلداري داشتيم به اسم رجبعلي دوستخواه احمدي. از او خواستم سندها را خوش خط بنويسد كه من هم خوش خط وارد دفتر كنم. ايشان حدود ۲۰ سند را با خط خوب نوشت و من هم عين خط او در دفاتر وارد مي كردم. كار واردكردن اسناد با قلم ني حداقل ۶ ساعت اضافي طول مي كشيد. يك روز آقاي حسن خليلي كه مدير استان بود آمد بانك و دفاتر را بازديد كرد. خيلي خوشش آمد. خلاصه تقديري كرد و از من خوشش آمد. بعد آمد منزل ما و كتابهايم را ديد. من گفتم حاضرم كتابهايم را بدهم كتابخانه بانك كه البته ميسر نشد.
چرا؟
پشيمان شدم. ديدم كتابهايم را كه از من جدا مي كنند، جانم در مي رود. دوستي آمد و گفت: بگو اگر كتابهايم را بدهم بايد رئيس كتابخانه بشوم. كلك خوبي بود و گرفت. خانمي رييس كتابخانه بود كه ديگر پاپيچ نشد!
در تربت جام چه مي كرديد؟
بيشتر وقتم به مطالعه منابع و متون كهن مي گذشت. بعدها به بجنورد منتقل شدم و سرانجام در سال ۴۷ به تهران آمدم و ادامه تحصيل ميسر گشت. همكاري داشتيم به اسم محمد فرزين معتمد. ايشان آمده بود از پرونده كارگزيني عكس و فتوكپي شناسنامه و مدرك تحصيلي ام را برداشته در دانشگاه ثبت نام كرده بود. يك روز صبح كه خواب بودم، همسرم صدايم زد و كارتي نشانم داد و گفت:  امروز كنكور داري. ما هم از همه جا بي خبر، تعجب زده، به خودم گفتم من كه آمادگي ندارم كه ايشان (كه خدا رحمتش كند) آمد دنبالم و رفتيم. خلاصه، باوجود عدم آمادگي بين ۳۷۰۰ نفر، يازدهم شدم.
در چه رشته اي ادامه تحصيل داديد؟
اول رفتم روانشناسي. وقتي كتابهاي اين رشته را مي خواندم ديدم شباهت عجيبي به بيمارهاي اسكيزوفرني دارم. رفتم پيش اساتيد و گفتم ديگر نمي آيم. تغيير رشته دادم به رشته تاريخ و بعد رفتم جغرافي خواندم.
شما و بيماري، خدا به دور!
(مي خندد) يك عكس نيم رخ انداخته بودند و شرح بيماري اين بود: اينها از تنهايي خوششان مي آيد و... ديدم اگر بمانم ديوانه مي شوم.
ازدواجتان را جا انداختيد.
۱۳۴۶ ازدواج كردم. يكسال قبل از آمدنم به تهران.
خانم از بستگانتان هستند؟
بله. از يك خانواده هستيم. نام خانوادگي شان ابريشمي است. ايشان فرهنگي بود.
پس انداز خوبي داشتيد؟
نه، من هرچه درمي آوردم كتاب مي خريدم. خرج ديگري نداشتم.
پس چطور ازدواج كرديد؟
مي خواستم كتاب ها را بفروشم،  اما فاميل كمك كردند. درواقع هيچ پولي نداشتم. ولي همه كارها درست شد.
پس بالاخره كتاب نفروختيد؟
نه،  ماجراي فروش كتاب ها مال سال ديگري است.
كي؟
سال ۵۳ كتاب ها را فروختم.
براي چي؟
خريد خانه. رفتم تالار كتاب. ۲۷۰۰ كتاب گرانقيمت بود كه دادم رفت. حدود ۲۰ هزار تومان پول گرفتم و صد برابرش گريه كردم.
با پولش چه كرديد؟
گذاشتم روي وام خانه و در خيابان هخامنش خانه گرفتم.
و بعد؟
دوباره شروع كردم به خريد كتاب. همكاران پشت سرم حرف مي زدند كه مثلاً پول عزيز را چرا به هدر مي دهي؟
همسرتان ناراحت نمي شد؟
نه. اين را در كتابم نوشته ام. ايشان در اين ۳۶ سال مرا تحمل كرد و يار و ياورم بود.
و اين علاقه تا كجا كشيد؟
تبديل شد به نوشتن. يكبار رفتيم سيستان و بلوچستان و گزارش جالبي نوشتم از آن منطقه.
در اين روزها دانشجو هم بوديد؟
پسرم علي به دنيا آمده بود و ماهي يكبار بيدار مي ديدمش.
عجب!
از صبح تا ساعت چهار سركار بودم و از چهار تا ۳۰:۱۱ شب دانشگاه. با مرحوم محمد فرزين معتمد كه دوست خوبي بود، يك فولكس شريكي خريديم ۴۳۰۰ تومان. مي آمد دنبالم و با هم مي رفتيم دانشگاه و برمي گشتيم.
همچنان كتاب مي خريديد؟
بله. با شدت بيشتر. استادي داشتم به اسم دكتر رضا شعباني. درباره يك رساله تحقيقي با او مشورت كردم به نام تاريخ زعفران. گفتم هم با كاشتش آشنا هستم هم ماخذ زيادي هست. دقيقا عنوانش اين بود: «زعفران، طلاي سرخ در تاريخ و فرهنگ ايران» كه ۳۶ صفحه رحلي را گرفت و بسيار مورد توجه ايشان قرار گرفت.
006198.jpg

اين مربوط به چه سالي است؟
سال۵۱. سال دوم دانشگاه.
حقوقتان چقدر بود؟
اول كار ۴۰۰ تومان. بعد شد ۶۰۰ تومان. از دانشگاه هم حدود ۷۵۰ تومان مي گرفتم كه البته هيچكدام از دو طرف خبر نداشتند.
چرا؟
ممكن بود نگذارند.
مشكلي پيش نيامد؟
سال ۵۴ بود كه مي خواستند منتقلم كنند كرمانشاه. گفتم مانع تحصيل من نشويد، گفتند مگر درس مي خواني؟ گفتم بله و ماندم تهران.
تحصيل را تا كي ادامه داديد؟
سال ۵۵-۵۴ ليسانس جغرافيا گرفتم.
ادامه تحصيل نداديد؟
نه، ولي مشغول تحقيق بودم. سال ۶۴ كتاب شناخت زعفران ايران را نوشتم كه شرح مفصلش كار مرحوم جمالزاده بود.
با آقاي جمالزاده دوست بوديد؟
نه، پيش نويس كتاب را برايشان فرستادم ژنو كه ايشان بسيار تشويق كرد. مهندس ميلاني مديرعامل بانك هم گفت كار تحقيق را ادامه بده. هزينه هاي شما را مي دهيم و كتاب هاي شما را چاپ مي كنيم. ما مشغول شديم و ۹ سال بعد كتاب درآمد.
به همين سادگي؟
نه، حداقل سختي اش اين بود كه يكبار افتادم داخل دره.
چطور؟
در متون پهلوي (بندهش) از پسته گرگاني ياد شده. براي اينكه بدانم اين پسته گرگاني محصول كجا بوده، رفتم سمت شاهرود و گرگان. ۱۴ روز در فرعي هاي اين منطقه مي گشتم تا به منطقه اي به نام پسته برسم. «پسته» اسم يك كوه بود در بين سبزوار و نيشابور و گرگان. يكبار كه داشتيم به سمت دهي به نام حكم آباد مي رفتيم، در سرازيري ۴۵-۴۰ درجه اي افتاديم و ماشين با سنگ ها سرازير شد به سمت پايين.
اتومبيلتان چه بود؟
پژو۵۰۴ .البته مثل جيپ از آن استفاده مي كرديم. همراهم دكتر تكميل همايون بود كه سرش خورد به شيشه و زخمي شد. ما افتاده بوديم ته دره. باران شديدي هم مي آمد. يك كيلومتر پياده روي كرديم و كنار ريل قطار ايستاديم. يك قطار ايستاد و ما را تا سبزوار برد. از آن جا يك جرثقيل فرستاد و ماشين را درآوردند. ۱۴ هزار تومان به نرخ آن روز خرج ماشين كرديم تا آخر هم درست نشد! از اين روزها زياد داشتيم.
از كتاب پسته مي گفتيد؟
در مقدمه براي آقاي جمالزاده نوشته بودم. استاد من ۴۶ كيلو وزنم است و ۴۶ سال سنم. ايشان هم جواب داد. من ۹۵ ساله ام و ۴۳ كيلو وزنم. اما كار تو بسيار عالي است. ايشان در مجله آدينه - كيهان فرهنگي مقاله مفصلي داد و نوشت بهترين كتابي كه خواندم همين بود. اين تعريف باعث شد فروش كتاب برود بالا. آقاي دكتر عبدالحسين زرين كوب هم شرحي بر اين كتاب نوشت و از كار من تجليل كرد.
كتاب پسته چه سالي منتشر شد؟
سال ۱۳۷۳.
شما بازنشسته شده بوديد؟
بله، سال ۱۳۶۵. البته كار كتاب را يك سال پيش از بازنشستگي تمام كرده بودم ولي دوباره ۹ سال رويش وقت گذاشتم تا از جميع جهات مفصل تر و جامع تر بشود.
اين كتاب، كتاب سال شد؟
بله، وزارت ارشاد در مراسمي از من تجليل كرد.
بعد رفتيد سراغ كتاب زعفران؟
مرحوم زرين كوب در مقدمه كتاب نوشته است: «به خاطر وسعت دامنه جست وجو و دقت عالمانه در استنباط نكات عمده و سعي محققانه مولف در حل و رفع مشكلات مباحث، به جاي يك رساله دكتري در ادبيات فارسي مي توان آن را پذيرفت. اين كتاب در ۸۸۴ صفحه چاپ شد.
ناشرش كه بود؟
آستان قدس رضوي و خيلي زود چاپ آن تمام و ناياب شد.
چه چيزجالبي در زعفران پيدا كرديد كه كسي نمي دانست؟
كشف من اين بود كه زعفران كاري در مناطقي چون كرمانشاه، همدان، اصفهان و بسياري از نقاط ايران ميسر است؛ همچنين از پياز زعفران مثل قارچ و سيب زميني مي توان استفاده كرد. اين نكته را از كتاب عجايب المخلوقات ذكرياي قزويني تاليف قرن هفتم آموخته بودم. در اراك و تويسركان و ملاير و گلپايگان، زعفراني وحشي هست به نام «جوقاسم» . اين جوقاسم با شير يا روغن پخته مي شود كه غذاي جالبي است. من يك روز آمدم در خانه و همين جوقاسم را مثل چيپس سرخ كردم. دادم بچه ها و دوستان خوردند و از مزه اش كيف كردند.
دومين كتاب زعفرانتان كي چاپ مي شود؟
زعفران  ناگفته هاي بسياري داشت. مركز اطلاعات و تحقيقات زعفران مساعدت كردند و كتاب تمام شد و ان شاء الله همين روزها با عنوان زعفران از ديرباز تا امروز چاپ مي شود. ويلم فلور ايران شناسي معاصر شرحي درباره كتاب نوشته است، همينطور استادم آقاي ايرج افشار كتاب شناس و ايرانشناس.
سوالي كه پيش مي آيد اين است كه چطور يك كارمند مي تواند در يك زمينه ديگر تا اين حد پيشرفت كند و به روزمرگي نيفتد؟
شعري هست مال اديب صابر مرندي: «گويند كه هر چيز به هنگام بود خوش/ اي عشق چه چيزي كه خوشي در همه هنگام». عشق مطالعه چيز عجيبي است هر چه بخواني كم نمي شود. كنجكاوي من روي محصولات كشاورزي ايران از آنجا شروع شد كه ديدم نه تاريخ كشاورزي داريم، نه تاريخ بازرگاني. غربي ها اصرار دارند بيشتر مزروعات و رستني ها يا جنوب اروپاست يا محل تولد مسيح در اورشليم. مثلا مي گويند پسته مال اورشليم است، يا مي گويند زعفران مبداش بيت المقدس است، در حاليكه در تورات وقتي صحبت زعفران مي شود (در متن عبري)، زعفران چيزي است به نان قورطم كه ما به آن مي گوييم گلرنگ. (كافشه يا كاژيره) كه زعفران نيست كه از آن در تقلب زعفران استفاده مي كنند. به نظر من محصولات ايران حقيقتا مظلوم اند و بايد كسي متولي آنها در زمينه تحقيقات و تبليغات باشد. همين حالا زعفران را مي برند امارات و از آنجا مي فرستند اسپانيا و به نام زعفران اسپانيا صادر مي كنند به اروپا و آمريكا. كشاورز ما كيلويي ۲۵۰ هزار تومان سود مي برد و ۵ برابر اين رقم را واسطه ها مي برند، يا مثلا پسته ايران كه گفتند افلاتوكسين دارد؛ اين كار آنهايي بود كه مي خواستند بازار ما را خراب كنند.
از آنچه انجام داديد چقدر راضي هستيد؟
من آدم قانعي هستم. زندگي ام عرض و طول زيادي ندارد. خدا را شكر. عوضش چيزهاي بسياري به دست آوردم.

عاشق كتاب
006201.jpg
در گوشه اي از غرب تهران در خانه اي، پيرمردي هست كه در كنج كتابخانه اش به مغازله اي غريب مشغول است.
مغازله اي با موسيقي متن ساعت هاي بي شمار آويزان به در و ديوار كتابخانه و خش خش قلم كه روي كاغذ نقش مي زند.
او عاشق كتاب است و كتابت. عاشق تحقيق و مطالعه و تحرير.
كسي كه براي محصولات كمياب اين مساحت گربه اي - پسته و زعفران - دو كتاب گرانسنگ و بي همتا تاليف كرده است؛ كتاب هايي كه محصول يك عمر خواندن و سفر و زحمت است. وقتي نگاه مي كني به اين محصول و فكر مي كني به دود چراغ و ايرانگردي هاي محمدحسن ابريشمي، چاره اي جز احترام و تكريم نيست و صدالبته افتخار.

خانواده
006204.jpg
درباره خانواده اش مي گويد: پسربزرگم علي، مهندس متالوژي است. در رشته خودش سرآمد است.
دخترم پرستو، گرافيست است و پسرم اميرارسطو زمين شناسي خوانده و مشغول كار است. موقعي كه براي بار دوم بچه دار شدم تصميم گرفته بودم اگر دختر شد اسمش پرستو باشد و اگر پسر باشد اسمش ارسطو.
بچه دوم دختر شد و اسمش را گذاشتيم پرستو.
بچه سوم هم كه پسر بود در روز عيد غدير به دنيا آمد، بنابراين اسمش شد اميرارسطو.

يادداشت
مي گويد: استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب تاثير زيادي در كار تحقيقات و تاليفات من داشتند.
راهنمايي هاي بسيار سودمند و تشويق هاي ايشان از مايه هاي اصلي دلگرمي و پيشرفت كار من بوده است.
روانش شاد باد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:52  توسط کاظم خطیبی  | 

در باره غلام عباس توسلى

نظريه هاى
جامعه شناسى

متولد ۱۳۱۴ تربت حيدريه
دانش آموخته دانشگاه پاريس
اخذ دكتراى دولتى (دكتراى دتا) در رشته جامعه شناسى در سال
۱۳۴۵ و چاپ رساله در پاريس ۱۹۶۶
بنيانگذار انجمن جامعه شناسى ايران
مدير گروه جامعه شناسى دانشگاه تهران
دريافت عنوان استاد برگزيده در سال
۱۳۸۲
دريافت جايزه و عنوان درجه يك دانشگاه به عنوان پژوهشگر برجسته سال
۱۳۸۱
تعدادى از آثار او عبارتند از : نظريه هاى جامعه شناسى (
۱ و ۲) جامعه شناسى دينى ، آينده بنيانگذاران جامعه شناسى ، جامعه ايران در دنياى شرق از نظر نويسندگان فرانسوى و انگليسى ، مشاركت اجتماعى در شرايط جامعه آنوميك و ...

آمن خادمى : صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند / در اثر صبر نوبت ظفر آيد. شايد اگر غلام عباس توسلى اين سخن نغز را در هفت سالگى فرا نمى گرفت و براى هدف خود تلاش نمى كرد، اكنون در جايگاه فعلى نبود. او ۷۰ بهار پرتلاش را پشت سر گذاشته است و زمانى كه او را در دفتر كارش مى بينيم، همچنان سرشار از انرژى و شور است؛ به گونه اى كه براى انتشار كتاب جديدش دلمشغول و نگران است كه مبادا سستى دوران پيرى بى دقت اش كند. او در زمان صحبت دوستانه ما، دانشجويانش را همچون پدرى دلسوز و استادى فرزانه راهنمايى مى كرد.
غلام عباس توسلى در سال
۱۳۱۴ در قصبه رشتخوار از توابع تربت حيدريه، كه امروز به شهرستانى مستقل تبديل شده است، در خانواده اى متوسط زاده شد. مادرش خديجه و پدرش ملااحمدتوسلى بود كه آرزوى طلبه شدن پسرش را در سر مى پروراند؛ البته عمر پدر كفاف برآوردن اين آرزو را نكرد و غلام عباس در سن ۱۱ سالگى يتيم شد. شش ساله بود كه به مكتب رفت و به سبك قديم الفبا را ياد گرفت. همزمان خواندن قرآن و خط نويسى را نيز فرا گرفت . ۱۰ ساله بود كه كتاب هاى مختلفى از جمله صدكلمه حضرت على (ع)، بوستان و گلستان سعدى، دستورات صرف و نحو زبان عربى و ... را آموخت. او بعد از فوت پدر راهى مدارس جديد شد. آن زمان ورود به مدارس جديد نه تنها براى دخترها بلكه براى پسرها ذهنيت هاى منفى بسيارى را به دنبال داشت؛ به همين خاطر مادر با اذن پيش نماز محله، اجازه تحصيل شرعى فرزندش را در مدرسه هاى نو فراهم كرد. توسلى پس از تحصيلات مكتب خانه اى ، مستقيم به كلاس چهارم ابتدايى رفت. بعد كلاس پنجم و ششم ابتدايى را به صورت متفرقه نزد مدير مدرسه محله ياد گرفت. به سال ۱۳۲۹ به مدرسه «قطب الدين حيدر» رفت و بعد از اتمام دوره سه ساله براى ادامه تحصيل به مشهد.
او در سال
۱۳۳۶ با گذراندن كنكور ورودى ، وارد دانشسراى عالى تهران شد و در اين مدت با اخذ درجه شاگرد اولى توانست از طرح هاى اجبارى نظير آموزگارى و دبيرى معاف شود. توسلى توانست مدرك ليسانس خود را در رشته زبان، با كسب رتبه اول در خرداد ۱۳۳۸ به دست آورد. او با امتياز شاگرد اولى ها و با استفاده از بورس وزارت فرهنگ و هنر ، براى ادامه تحصيل در مقطع دكترا در سال ۱۳۳۹ به فرانسه اعزام شد.
توسلى شش سال در فرانسه در رشته جامعه شناسى تحصيل كرد. او پس از كسب ليسانس و فوق ليسانس جامعه شناسى ، موفق به گذراندن دكتراى دولتى (دتا) جامعه شناسى در دانشگاه سوربن پاريس شد. به اين ترتيب توسلى از نخستين ايرانيانى بود كه با ارائه دو رساله، موفق به دريافت دكتراى دولتى از فرانسه شد؛ به گونه اى كه رساله اصلى او با عنوان «جامعه ايران و دنياى شرق از ديدگاه صاحب نظران فرانسوى و انگليسى» با هزينه مركز تحقيقات علمى (
CNRS) فرانسه چاپ شد. همچنين عنوان رساله دوم او صنايع دستى در ايران و فرش به عنوان يك پديده اجتماعى و روان شناسى است.
توسلى جزو آن دسته از دانشجويان نبود كه فعاليت هايش به حفظ و ارائه چند تئورى و نظريه محدودشود. او همزمان باتحصيل ، فعاليت هاى متنوع اجتماعى - سياسى چون حضور در اتحاديه دانشجويان، تهيه نشريات دانشجويى، نمايندگى دانشجويان فرانسه در كنفدراسيون دانشجويان ايرانى و مهمتر از همه همكارى با مرحوم شريعتى را تجربه كرد.
آشنايى دكتر شريعتى و توسلى در دوره مقدماتى دانشسراى مشهد و در كانون نشر حقايق اسلامى از سالهاى
۱۳۳۲ تا ۱۳۳۶ آغاز شد. شريعتى در سال ۱۳۳۸ براى تحصيل راهى فرانسه شد و توسلى يك سال بعداز آن.
همفكرى و دوستى شريعتى و توسلى به مرور زمان وسيع تر شد؛ به گونه اى كه شريعتى كه آن زمان دركوى دانشگاه پاريس و دركوچه اليزا زندگى مى كرد، يكشنبه ها به كوى دانشگاه مى رفت و مدت مديدى را با توسلى به بحث و تبادل نظر مى گذراند. آنها حتى دروس مشتركى را زيرنظر اساتيدى نظير كورويچ، بالن ديه، ريمون آرون و ماسييون گذراندند.
همچنين توسلى با روزنامه «ايران آزاد» كه مرحوم شريعتى سردبيرى آن را عهده دار بود و
۱۷شماره چاپ شد، همكارى داشت.
او بعد از عزيمت به ايران (سال
۱۳۴۵) فعاليت خود را با مرحوم شريعتى در حسينيه ارشاد ادامه داد و در فعاليت هاى مختلف سياسى، اجتماعى دست يكديگر را فشردند.
اين استاد دانشگاه در سال
۱۳۴۵ به ايران آمد و باعنوان استاديار، تدريس در دانشسراى عالى را ازسرگرفت.

 

همزمان به دعوت مدير مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران به تحقيق و پژوهش درآن مجموعه پرداخت و چندطرح پژوهشى را سرپرستى كرد.
سال
۱۳۵۰ بنا به درخواست دانشگاه تهران به طور تمام وقت به دانشكده علوم اجتماعى منتقل شد ودر سال ۱۳۵۱ به مرتبه دانشيارى ارتقايافت و سرانجام در پى بازنشسته شدن مرحوم دكتر غلامحسين صديقى و تأسيس دانشكده علوم اجتماعى با رأى اساتيد گروه جامعه شناسى به عنوان مديرگروه اين رشته انتخاب شد كه با انتخاب مجدد تا سال ۱۳۵۶ دراين سمت خدمت كرد؛ درعين حال سرپرستى انتشارات دانشكده را نيز به عهده داشت.

او در سال ۱۳۵۶ به مقام استادى ارتقا يافت و در سال ۱۳۵۷ با استفاده از فرصت مطالعاتى در دانشگاه بركلى كاليفرنياى آمريكا به مطالعه و پژوهش پرداخت و چندمقاله منتشركرد. توسلى در بحبوحه هاى انقلاب، به ايران آمد و باتوجه به شرايط آن زمان مقالات متعددى را منتشر كرد و به ايراد سخنرانى پرداخت.
پس از انقلاب رياست دانشگاه اصفهان را قبول كرد و تا سال
۱۳۵۹ (دوسال) دراين سمت باقى ماند.
از سال
۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ به دعوت ستاد انقلاب فرهنگى ،سرپرستى گروه برنامه ريز دروس علوم انسانى را عهده دار شد؛ به گونه اى كه اين مدت ۵۶ برنامه درسى در سطح كارشناسى، كارشناسى ارشد و دكترا را با همكارى اساتيد رشته هاى مختلف تهيه، تنظيم و مدون كردو در بازگشايى دانشگاه مورداستفاده قرارداد.
توسلى از سال
۱۳۶۳ مجدداً كار تدريس و تحقيق را در دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران ادامه داد. او از سال ۱۳۶۴ مديرگروه رشته جامعه شناسى شد و در سال ۱۳۶۵ به رياست دانشكده علوم اجتماعى درآمد. دراين سمت دوره دكتراى جامعه شناسى را در سال ۶۷-۱۳۶۶ براى سه دانشگاه تهران، تربيت مدرس و آزاد تدوين و نامه علوم اجتماعى را پس ازده سال توقف منتشركرد و مديرمسؤولى آن را به عهده گرفت.
دركنار تحصيل و تدريس، توسلى فعاليت هاى سياسى خود را نيز دنبال كرد و دركنار روشنفكران مذهبى و جريان هاى سياسى احزاب ملى و مذهبى به مسائل سياسى نيز توجه جدى داشته است. با يك نگاه كلى مى توان فعاليت هاى فرهنگى توسلى را همرده فعاليت هاى سياسى و حتى افزون تر از آن دانست.
او تاكنون تقديرنامه هاى فراوان و جوايز ارزنده اى را درعرصه فرهنگ كسب كرده است.
دريافت عنوان استاد برگزيده در سال ،
۱۳۸۲ جايزه و مدال درجه يك دانشگاه تهران به عنوان پژوهشگر برجسته در سال ،۱۳۸۱ تقديرنامه به خاطر طرح برگزيده باعنوان رابطه مشاركت اجتماعى و آسيب اجتماعى در سال ۷۳-۱۳۷۲ و... از جمله اين تقديرها و پاسداشت ها است. در پايان سال گذشته نيز انجمن علوم اجتماعى به مناسبت هفتادمين سالگرد تأسيس دانشگاه تهران در برنامه اى از او تقديركرد.
او طى فعاليت فرهنگى خود بيش از
۲۰جلد كتاب درسى، كمك درسى نظرى و كاربردى ترجمه، تأليف و منتشركرده كه برخى از اين كتاب ها نظير جامعه شناسى دينى، نظريه جامعه شناسى۲ و... توانسته اند لوح سپاس و تقدير كتاب بهترين را نصيب خودكنند.
ازمهمترين كتاب هاى توسلى كه تجديد چاپ شده است مى توان به گروه سنجى و پويايى گروهى (چاپ پنجم)، نظريه هاى جامعه شناسى (چاپ نهم)، جامعه شناسى شهرى (چاپ ششم) و... اشاره كرد.
همچنين كتاب هايى نظير جامعه شناسى آموزش و پرورش، نظريه هاى جامعه شناسى جلد دوم، مسائل اجتماعى ايران، اصلاحات و جامعه مدنى را نيز در دست انتشار دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط کاظم خطیبی  | 

استاد دکتر غلامحیدر ابراهیم بای سلامی عضو هیئت علمی دانشگاه تهران    

همشهری عزیز وچهره مردمی و باتلاش شهرمان این مطلب تخصصی و علمی را تحقیق نموده اند

         مقدمه :

     بررسي ابعاد نظام اجتماعي ايران با توجه به شاخصهاي متعددي كه براي سنجش پيشرفت و عقب ماندگي در حوزه هاي سياسي، ‌اقتصادي، اجتماعي، و فرهنگي جوامع ترسيم شده است، نشان مي دهد كه جامعه ايران عليرغم پيشينه تمدني و استعدادها و منابع غني به دلايل گوناگون در مقايسه با كشورهاي توسعه يافته كنوني جامعه اي در حال توسعه تلقي ميگردد. توسعه نيافتگي در محدوده جغرافيايي اين جامعه در برخي از مناطق بيشتر از مناطق ديگر است. شرق كشور "1"دردويست  سال گذشته ازفرايند توسعه عقب مانده است در پي تحولات اخيرملي و بين المللي درفاصله سالهاي84-1375 تعدادي از طرحها و پروژه هاي راهبردي، زير بنايي و امنيتي در اين منطقه در حال اجراست و چشم انداز"2" اميدوار كننده اي براي پويش و توسعه مجدد و احياي تمدن شرق به وجود آورده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:14  توسط کاظم خطیبی  | 

 

سال ۱۳۸۵ مبارک

 

نوروزتان پیروز باد

سفره هفت سین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:47  توسط کاظم خطیبی  | 

 

 

چهارشنبه سوری

جشن بزرگ ايرانيان

 

 

به ياد شادروان استاد دكتر مهرداد بهار

پژوهشي از محمد حسن ابريشمي

مقالة «چهارشنبه‌سوري» در كتاب پژوهشهاي ايرانشناسي (شماره 17)، تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار در دست  ويرايش و چاپ است اما بدان‌لحاظ كه كتاب مزبور اوايل سال 1385 انتشار مي‌يابد با اجازه استاد گرانقدر ايرج افشار، ترجيح دادم چند روز پيش از چهارشنبه‌سوري امسال (1384) فايل آن را بر روي سايت چهارشنبه‌سوري قرار دهم.

 

مدخل:

پانزده سال پيش، مقاله‌اي بسيار طولاني كه خالي از خيالپردازي نيز نبود با عنوان «پژوهشي پيرامون پيدايي و شكل‌گيري برخي آيينها و سنتها و نماد و نمود‌ها و مراسم انقلابي ايراني بعد از اسلام: چهارشنبه‌سوري، هفت‌سين، گره زدن سبزه، نخل ماتم، غرس درختان بر روي مقابر و » نوشتم. اين مقاله را براي چاپ، در دو يا سه شماره مجله باستان‌شناسي و تاريخ، به مركز نشر دانشگاهي بردم. مسؤولان محترم مجله، آن را براي اظهار نظر، به استاد فرزانه شادروان دكتر مهرداد بهار سپردند. ايشان، مطالب چهل و دو صفحه‌اي آن مقاله را با دقت مطالعه كرده، و در حواشي آن با ذكر دلايل و توضيحاتي، موارد نامستند مقاله را متذكر شده، و طي نامه‌اي براي مجله، پس فرستادند. نكات و راهنمايي‌هاي استاد بهار در آن نامه و حواشي مقاله، و شيوه تذكر نواقص و ابهامات بسيار جالب و برايم آموزنده بود. بر همين اساس، موضوع چهارشنبه‌سوري راه مورد مطالعه دقيق‌تر و پژوهش مجدد قرار دادم. حاصل اين تحقيقات مقاله حاضر است. در اينجا پس از نقل بخشي از نامه مرحوم بهار، به منشأ چهارشنبه‌سوري مي‌پردازيم: «مقاله جالبي است، واقعيت اين است كه ما از جشن سده و مراسم چهارشنبه‌سوري در قبل از اسلام خبر نداريم. ارادتمند معتقد است كه بخش اول مقاله ايشان، يعني مطلب مربوط به چهارشنبه‌سوري، جاي طبع دارد. فرضيه‌اي است جالب توجه، اما مؤخرة مقاله ايشان درباره ارتباط آيين‌هاي ديگر با چهارشنبه‌سوري، نياز به مطالعه و بررسي و استدلال منطقي‌تري از جانب ايشان دارد، و با اطلاعي كه از ميزان دانش و تحقيقات تحسين‌آميز ايشان دارم. مطمئنم كه در آينده خواهند توانست بررسي‌هاي جالبتري را درباره مطالب آخر مقاله خود ارائه دهند. با تقديم احترام و ارادت؛ مهرداد بهار». در همان سال، استاد فرزانه و عاليقدر شادروان دكتر عبدالحسين زرين‌كوب پيش‌نويس اين مقالة را مطالعه و ضمن راهنماييهايي موضوع را قابل توجه و تمجيد متذكر شدند.

 

پيشينة آتش در فرهنگ ايراني

مطابق برخي مستندات و شواهد تاريخي، آب و آتش در نزد ايرانيان جايگاه والايي داشته است. هرودوت مي‌گويد: «پارسها معتقدند كه آتش از جوهر الهي است»1 برابر نوشته برخي از مورخان اسلامي نيز، آب و آتش در فرهنگ ايراني، مورد احترام بوده است. مثلاً، يعقوبي در قرن سوم هجري نوشته است:‌«ايرانيان به كيش زردشت كه او را پيغمبر خود مي‌دانند، بر اين بودند كه روشني قديم و ازلي است، و آن را زروان مي‌نامند ايرانيان آتش را بزرگ مي‌داشتند».2 مسعودي (متوفي 346) مي‌گويد «نخستين كسي كه آتشكده ساخت فريدون بود. به پندار ايرانيان، آتش واسطه ميان خدا و مخلوق است و گفته‌اند كه نور مايه اصلاح جهان است، و آتش نسبت به ظلمت شرف و تضاد دارد؛ و آب كه برآتش غلبه دارد، مايه هر چيز زنده و مبدأ همه چيزهاي نمو كننده است.» همو، به تفاوت آتش با نور، و اضداد و مراتب نور اشاره كرده است.3 آذر ايزد در اوستا جايگاه رفيع آتش را نشان مي‌دهد. در فقرات 46-50 زامياديشت، ايزد آذر رقيب آژي‌دهاك (ضحاك) به حساب آمده، و از طرف سپنت مينو، بر ضد ضحاك ترغيب شده تا فره ايزدي يا فروغ شاهي را از او بگيرد.4

داستان جمشيد و ضحاك را فردوسي به تفصيل و برخي مورخان به اختصار، نقل كرده‌اند. جمشيد كه ابتداي امر، با عدل و دادگستري و ابداعات و نوآوري‌هاي بسيار، جامعه بشري را به سوي كمال برد ـ و نوروز يادگار عصر دادگري اوست ـ عاقبت مغلوب اهريمن غرور گرديد، ضحاك او را از پاي درآورده و با اره به دو نيم كرد و به درياي صين (چين) انداخت.5 به نوشته مسكويه رازي ضحاك (بيوراسب): «پادشاه سراسر زمين شد، و بيداد را به همه جا ببرد، تا مردم از او بهراسند، و نام و آيين گذشتگان از يادها برود». بلعمي مي‌افزايد: «اين ضحاك را اژدها ]ك[ براي آن گفتندي كه بر كتف او دو پاره گوشت بود بزرگ، بر رشته دراز، و سر آن به كردار ماري بود و به ايام هيچ ملك چندان خون ريخته نشد كه به ايام ضحاك؛ و تازيانه زدن و بردار كردن او آورده»؛6 به روايت مسكويه رازي، آن دو پاره گوشت را ضحاك «چون دو دست خويش مي‌جنبانيد و مي‌گفت كه دو مارند، تا فرودستان و نابخردان بهراسند»؛7 مطابق روايت ابن بلخي، آن زائده‌هاي گوشتين هر روز دردناكتر مي‌شد؛ و تنها با ماليدن مغز سر جوانان بر روي آنها، ضحاك آرام مي‌گرفت.8 در واقع ضحاك نه تنها جان‌ها را تباه مي‌ساخت، بلكه با انهدام مغزها، تيشه به ريشه انديشه مي‌زد، و با مهار كردن خرد، جهل را مي‌گسترانيد. به روايت ثعالبي نيشابوري «چون ستم ضحاك افزون گشت و جانهاي مردمان به لب رسيد، و مصيبت كشتن فرزندانشان، براي غذا دادن مارها، از اندازه گذشت» آرزو مي‌كردند با قيام فريدون گشايشي پيش آيد.9 ابن بلخي مي‌گويد «ضحاك سخت ظالم و بدسيرت بود، و خونهاي بسيار به ناحق ريختي؛ و باژها او نهاد در همه جهان؛ و پيوسته به فسق و فساد و شراب خوارگي مشغول بودي با زنان و مطربان.»؛ تا سرانجام فريدون بر ضحاك پيروز شد، و «فرمود تا آن روز جشني سازند، و مهرجان آن روز ساختند پس سيرتي نهاد در عدل و انصاف كه از آن پسنديده‌تر نباشد».10 بر طبق روايت بلعمي، روز پيروزي فريدون بر ضحاك «مهرروز بود از ماه مهر آن روز مهرگان نام كردند، و عيدي كردند بزرگ. و ]فريدون[ داد و عدل بدين جهان اندر بگسترد، و مهر نيكوان در جهان درافتاد».11 ابوريحان بيروني در شرح «مهرگان» مي‌گويد «شانزدهم روز است از ماه مهر و نامش مهر، و اندرين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسبِ جادو، آنكِ معروف است به ضحاك».12 فردوسي در ضمن وصف مهرگان بر پايي آتش اشاره كرده است:13

به روز خجسته سر مهر ماه

به سر بر نهاد آن كياني كلاه.

بفرمود تا آتش افروختند.

همه عنبر و زعفران سوختند.

اسدي طوسي نيز،‌از آيين و مراسم آراستن آتش در اين روز سخن گفته است، وقتي فريدون بر ضحاك پيروز مي‌شود:14

چو در برج شاهين شد از خوشه مهر

نشست او به شاهي سر ماه مهر

بدين جشن وي آتش آراستست

هم آيين اين جشن ازو ساختست

پيگيري پيشينه چهارشنبه سوري

درباره چهارشنبه سوري مقالات زيادي نوشته‌اند. ترديد نيست كه ريشه و اصل اين مراسم به وقايع و پندارهاي ايرانيان عصر باستان مي‌پيوندد. اما بدان لحاظ كه ايرانيان قديم براي روزهاي ماه سي نام پارسي داشته، و ايام هفته، يعني: شنبه، يكشنبه، و جمعه را نداشته‌اند، بايد بعد از اسلام، مصداقي موضوعي، يا قرين به وقايع و پندارهاي كهن ايراني، پيدا شده باشد، كه مراسم آن به عنوان «سوري» يا «چهارشنبه سوري» شكل بگيرد.

مرحوم پورداود، ضمن شرحي درباره آتش، و جايگاه رفيع آن در نزد ايرانيان قديم، به بازتاب‌هاي آن در بين مسلمانان ايراني، تا عصر حاضر اشاره كرده، و به عنوان مثال نوشته است «در شب چهارشنبه‌ آخر سال، در خانه و بازار و كوچه، آتش مي‌افروزند و از روي آن مي‌گذرند.»15

هانري ماسه، شرحي جالب درباره چهارشنبه سوري دارد: اين رسم شايد يادگار دين زردشت باشد، و جهانگردان قديم به آن اشاره نموده‌اند. اما شيعيان طور ديگري تعبير كرده‌اند. مختار‌، آشوبگر معروف، كه به انتقام خون حسين(ع) برخاسته، در آن شب براي آگاهي ياران خود، دستور داد كه آتش بر بام خانه‌هاي خود روشن كنند. به هر حال چنين به نظر مي‌رسد كه اين آتش سبب نامگذاري آخرين چهارشنبه‌ سال باشد. زيرا سوري همان سرخي است، و چهارشنبه‌سوري يعني چهارشنبه سرخ و آتش (هانري ماسه، در حاشيه، سند قيام مختار را دايره المعارف اسلامي، ج 4، ص 756، مقاله «مختار» معرفي كرده، و در مورد اشاره جهانگردان قديم توضيح داده است)16. اما اين مطلب و مستندات هانري ماسه قابل بحث و بررسي است:

1- قيام مختار

برابر نوشته طبري، تصميم مختار بر آن بود تا در ماه محرم سال 66 هـ ق در كوفه قيام كند؛17 ولي به تعويق افتاد و به پنجشنبه 14 ربيع‌الاول موكول شد.18 با وجود اين، به سبب قتلي كه ابراهيم اشتر، يكي از ياران مختار، در شب چهارشنبه مرتكب شد، يك شب به جلو افتاد. ابراهيم به نزد مختار آمد و «گفت: ما براي قيام، شب پنجشنبه را وعده نهاده‌ايم، اما با حادثه‌اي كه شد، بايد همين امشب قيام كرد مختار گفت: خدايت مژده نيك دهاد؛ اين فال نيك باشد، و ان شاء الله اين آغاز فتح است. آنگاه گفت: اي سعيد پسر منقذ، برخيز و آتش در ني‌زار بيفروز، و آن را براي ]آگاهي[ مسلمانان بلندكن. تو نيز اي عبدالله برخيز، و بانگ بزن: اي منصور ] نصرت و پيروزي يافته[ بيا. تو نيز پسر فيل، و تو نيز قدامه پسر مالك، برخيزيد و بانگ بزنيد: اين خونيهاي حسين. آنگاه گفت زره و سلاح مرا بياوريد»19 معلوم مي‌شود كه آتش افروزي در ني‌زار انجام گرفته، و بر پشت بام‌ها نبوده است. به علاوه، اين اقدام با جنبه اطلاع‌رساني، احتمالاً ريشه در فرهنگ ايراني داشته، و مصداقي براي برپايي جشن نبوده است. وانگهي روز چهارشنبه 14 ربيع‌الاول سال 66 قمري، مقارن با 19 اكتبر 685 ميلادي، برابر 4 آبان سال شمسي واقعي بوده، و در اين روز مناسبت يا جشن خاصي در نزد پارسيان نبوده است، كه بتواند موجب تثبيت شبانگاه قيام مختار، در تقويم شمسي ايرانيان شود. بنابراين قيام مختار نمي‌توانند مبدأ مراسم چهارشنبه سوري باشد.

2- شب‌سوري در بخارا

ان اصلي رهانري ماسه، در حاشيه مطلب،‌اشاره جهانگردان قديم به چهارشنبه سوري را، از قول نرشخي (صاحب تاريخ بخارا، در قرن چهارم) در اين وجه نقل كرده است «شب چهارشنبه‌سوري، بنابر رسم ديرين آتش مفصلي روشن مي‌كنند». اين مطلب نادرست نقل شده، زيرا در متن تاريخ بخارا، ذكري از «چهارشنبه سوري» نشده، بلكه صحبت از «شب سوري» است. علاوه بر اين نتيجه‌گيري هانري ماسه، مبني بر آنكه برپايي اين مراسم در قديم، از جمله در بخارا، در چهارشنبه آخر سال انجام شده، نادرست است. احتمالاً اين نتيجه‌گيري هانري ماسه، مبتني بر باورهاي شايع در عصر قاجاريه است؛ همان گونه كه اعتماد السلطنه (روزنامه خاطرات، ص 491) اشاره كرده است «امروز شنيدم چهارشنبه آخر سال، چنان كه رسم است بوته آتش مي‌زنند و اين از بقيه آثار گبرهاست». اما مطابق قرائني مستند، بر پايي «شب سوري» در شبانگاه چهارشنبه دهه فروردگان بوده است. ما پاره‌اي از قراين كه مبتني بر نوشته نرشخي است، و تعيين موقع «شب سوري» در بخارا را در ايام فروردگان، به يادداشت‌هاي پاياني موكول مي‌كنيم.20 و در اينجا تعريفي از فروردگان را، قرين به مضموني كه گرديزي و ابوريحان بيروني نقل كرده‌اند،21 مي‌آوريم: فروردگان عبارت از پنج روز آخر (يعني 26 تا 30) آبان‌ماه، به اضافه پنج روز بعد از آن كه با عنوان خمسه مسترقه يا پنجه دزديده اعمال مي‌شده است و پس از آن روز اول آذر آغاز مي‌گرديد. برخي هم فروردگا همان پنج روز خمسه مسترقه دانسته‌اند.

شكل‌گيري مراسم چهارشنبه‌سوري

بعد از اسلام تا عصر حاضر، مواردي را سراغ داريم، كه چون خليفه يا سلطاني ظالم به قتل رسيده، يا بركنار شده، و مخصوصاً اگر شخصيتي عادل و مردمي جاي او را گرفته است، ايرانيان مسرور شده، و گاهي با برپايي جشن و اجتماعات، آتش برافروخته و به نثار نقل، شيريني، گل و زعفران مي‌پرداخته‌اند. ريشه اين مراسم، در همان آيينهاي باستاني و جايگاه رفيع آتش و نور، و واقعه پيروزي فريدون بر ضحاك نهفته است. اگر تاريخ ايرانِ بعد از اسلام را مرور كنيم، و در جستجوي شخصيتي، با خصوصيات ضحاك، برآييم مي‌توانيم مبدأ شكل گيري مراسم چهارشنبه سوري را بيابيم. نگارنده پس از سالها بررسي‌ و مطالعات زياد، به اين نتيجه رسيده، كه اين شخصيت همان متوكل خليفه عباسي بوده، و شبانگاه قتل او منشأ پيدايي اين مراسم شده است. براين اساس پاره‌يي از خصوصيات و اقدامات متوكل، و نيز خصلت‌هاي منتصر، جانشين و فرزند او، را مورد بررسي قرار مي‌دهيم‌، تا شباهت‌هاي آنان با ضحاك و فريدون آشكار شود. سپس موقعيت تقويمي شبانگاه قتل متوكل، و تقارن آن با ايام فروردگان، را مشخص مي‌كنيم؛‌تقارني كه تداعي كننده روز پيروزي فريدون بر ضحاك نيز بوده است.

1. اقدامات نامردمي

در منابع تاريخ با همه معاذيري كه مورخان و نويسندگان در عصر خلفاي عباسي داشته‌اند مطالب زيادي از بيدادگري‌هاي متوكل، و اقدامات او، در جهت براندازي برخي از آداب و سنن، و برافكندن درختان، و اماكن مقدس، و نيز قتل و غارت‌هاي بي‌حساب او ثبت شده، از آن جمله است:

الف) احمدبن نصر خزاعي، از مبارزان شيعي مخالف عباسيان، به دار آويخته شد. چوبه‌دار او 5 سال در عصر متوكل بر پا بود. مردمان در پاي كنيم؛ در خواه تا از بريدن اين درخت در گذرد، چه هزار سال زيادت است تا اين درخت را كشته‌اند». چوبه دار او تجمع و دعا مي‌كردند. برابر نوشته طبري: در سال 237، ابن كلبي، متصدي بريد بغداد «خبر عامه را به متوكل نوشت كه فراهم مي‌شدند و به جنازه احمد بن نصر و دار سر وي دست مي‌ماليدند پس متوكل دستور داد نامه‌اي به عبدالله بن طاهر بنويسند، كه فراهم آمدن عامه و جنبش در اين گونه چيزها را مانع شود ]زيرا[ يكي از عباسيان به هنگام مرگ به پسر خويش وصيت كرده بود كه از عامه بيمناك باشد. پس متوكل نامه نوشت و از فراهم آمدن منع كرد».22

ب) مطابق نوشته بلاذري، مسجد ربيع بن خيثم در قزوين معروف بود. و درختي منسوب به ربيع داشت «كه عوام براي تبرك به آن دست مي‌كشيدند در عهد خلافت متوكل، عامل او طاهر بن عبدالله طاهر، آن درخت را، از بيم فريفته شدن مردم بدان، قطع كرد».23

ج) محمد بن بعيث مرندي، از مخالفان متوكل، در سال 234، در شهر مرند به مبارزه پرداخت. متوكل 300000 سوار ترك را با 14900 سپاهي ديگر به مرند فرستاد. لشكريان جنگلهاي طبيعي پيرامون شهر را نابود كردند «نزديك به يكصد هزار درخت را بريده بودند، به جز درختان جنگلها»24

د) قطع سرو كاشمر. به نوشته مورخان، اين درخت ارمغان بهشتي و دست كاشت زردشت در كاشمر بوده است. به نوشته ثعالبي نيشابوري، اين درخت «به جهت بي‌همتايي مايه سرافرازي و نازش خراسان بود، و در زيبايي و شگفتي بدان مثل مي‌زدند»25 به قول ابوالحسن بيهقي «در سايه آن درخت زيادت از ده هزار گوسفند قرار گرفتي و چندان مرغ گوناگون بر آن شاخه‌ها مأوي داشتند كه اعداد ايشان كسي در ضبط حساب نتواند آورد».26 به گفتة زكريا قزويني «از نظر هيبت و زيبايي و راستي و بلند بالايي در دنيا بي‌همتا بود.»27 ايرانيان زردشتي و مسلمانان، به پيروي از سنت‌هاي كهن پيشين، در سايه اين درخت قداست‌آميز فراهم مي‌آمدند، و وليمه و نذورات و تنقلات توزيع مي‌كردند. متوكل دستور داد اين درخت را ببرند، و شاخه‌هاي آن را به بغداد برند، تا نجاران تنه و شاخه‌هاي آن را، بر روي هم، به شكل سرو، استوار سازند؛ تا او عظمت آن سرو را تماشا كند. مطابق نوشته بيهقي، ساختن اره‌اي مستدير (دور زننده) عظيم، و اسباب بريدن سرو تناور مدت‌ها طول كشيد «پس گبرگان جمع شدند، و خواجه ابوطبيب را گفتند: ما پنجاه هزار دينار زرنيشابوري خزانه خليفه را خدمت قبول نيفتاد،  و عاملان و نجاران آزاد سرو خراسان را بريدند «چون بيوفتاد در آن حدود زمين بلرزيد، و كاريزها و بناهاي بسيار خلل كرد. و نماز شام انواع و اصناف مرغان بيامدند، چندانكه آسمان پوشيده گشت، و به انواع اصوات خويش نوحه و زاري كردند پانصد هزار درم صرف افتاد در وجوه، تا اصل آن درخت به جعفريه ]بغداد[ بردند. و شاخه‌ها و فروع آن بر هزار و سيصد شتر نهادند..»28

ه‍ ) ويران كردن مرقد امام حسين‌ع. به نوشته طبري، در سال 236 «متوكل بگفت تا قبر حسين بن علي را ويران كنند، و منزلها و خانه‌هاي اطراف آن را نيز در هم كوبند و خيش بزنند و بذر بپاشند، و مردم را از رفتن به نزد آن ممنوع دارند»29 صاحب مجمل التواريخ مي‌گويد «مردمان اين كار را بر روي عيب كردند و غمناك شدند از اين كار ناپسند»30 مطابق روايت عوفي متوكل سلاح (حربة) پيامبرص را به دست آورد «آن را در زر گرفت و جواهر بسيار به كار برد، و تعظيم كرد. جماعتي از مردمان بر وي انكار كردند، و گفتند كارهاي اين مرد بر يك قرار و قاعده نيست او حربه‌اي را كه چوب و آهني بيش نيست، براي تعظيم نبوت چندين عزيز مي‌دارد، و تربت فرزند پيغمبر را چنان خوار مي‌دارد. اين از منهج ]شيوه[ خرد دور است، و به امور عقلائي نسبتي ندارد»31 ابن اسفنديار كاتب مي‌گويد «متوكل مقابر شهداي كربلا را خراب كرد و جهودان را آنجا فرستاد و برگماشت تا اگر مسلماني به زيارت شود، بگيرند و هلاك كنند».32

و) دشمني متوكل با آل ابوطالب و شيعيان ناشي از عوامل مختلف بوده است. از آن جمله بدان لحاظ كه ايرانيان مخصوصاً عناصر شيعي در روزهاي سوگواري، مثل وفات پيامبر و ائمه، روزهاي تاسوعا و عاشورا و اربعين؛ و همچنين در ايام فرخنده، چون تولد پيغمبر و امامان، اعياد فطر، قربان و غدير و نوروز در زيارتگاهها و مزارها و اماكن مقدس و نيز منازل بزرگان دين و دانش گِرد مي‌آمدند؛ و گاهي آمد و شدهاي گروهي و اجتماعاتي عظيم پديد مي‌آمد، كه هراس متوكل را بر مي‌انگيخت، و او را در دشمني با آنان، و سنتها و آيينهايشان جري‌تر مي‌كرد. از ديگر سوي، عدد و نفوس تركان با نفوذ، و نيز وزرا و امرا و نديماني كه دشمني و كينه آشكار و پنهان با عناصر شيعي داشتند، در دارالخلافه و اطراف متوكل فراوان بوده است. همين اطرافيان نيز او را در اين عدوات تشويق مي‌كردند،  مثلاً ابوسمط مروان، شعري سروده، و براي متوكل خوانده، كه او را وارث پيامبر قلمداد كرده، و از جمله گفته است. «شاهي جعفر ] متوكل[ خليفه مايه سلامت دين و دنياست. ميراث محمد از آن شماست، و با عدالت شما مظلمه نابود مي‌شود. دختر زادگان اميد ميراث دارند ». طبري،‌از قول ابوسمط مي‌افزايد: بابت شعر موصوف كه «ضمن آن از رافضيان سخن آودم، مرا ولايتدار بحرين ويمامه كرد، و چهار خلعت پوشيد»33 ابن اسفنديار كاتب مي‌نويسد «متوكل وزيري داشت ]به نام[ عبدالله بن يحيي بن خاقان، ناصبي مذهب بود و هميشه بر سفك دماء ] ريختن خون[ آل رسول عليه‌السلام، او را تحريص كردي؛ و بديهاي او را نهايت نيست.»34 ابن خلدون مي‌نويسد «چه بسانديمان متوكل، در مجلس او، زبان به نكوهش علي مي‌گشودند».35 فصيحي خوافي مطلبي مشابه نقل كرده است.36 عوفي مي‌نويسد «هيچ كس بر اولاد اميرالمؤمنين آن استخفاف نكرد كه متوكل، او در دشمني اميرالامؤمنين علي مبالغت عظيم نمودي، و او را ابوتراب خواندي»37 متوكل به توصيه علي بن جهم، شاعر و نديم خود، امام علي النقيع را در مقابل شيران درنده قرار داد.38 لسترنج، پژوهشگر انگليسي، در سال 1900 ميلادي، ضمن اشاره به تخريب مرقد امام حسين‌ع به دستور متوكل، مي‌افزايد: اين خليفه همواره مورد كينه شيعيان بوده و گذشت زمان از آن نكاسته است.39

2- تعصبات مذهبي و مبارزه با انديشه و بيان

تعصبات مذهبي متوكل مبتني بر دينداري و تقوي نبوده، بلكه براي مخالفت با آل رسول، و سركوب شيعيان، و مبارزه با سنتها و مراسم و آيين‌هاي عناصر ايراني زردشتي و مسيحي اتخاذ شده است. به همين دليل قيامهاي مختلفي در قلمرو فرهنگ ايراني، چون خراسان، آذربايجان، ارمنستان و غيره اتفاق افتاد. در اينجا به برخي از اقدامات و رفتارهاي تعصب آميز متوكل اشاره مي‌كنيم:

متوكل بحث دربارة قرآن را ممنوع، و امر به تقليد كرد؛ به نوشتة يعقوبي، متوكل مردم را از بحث دربارة قرآن نهي كرد.40 صاحب تاريخ سيستان مي‌گويد «متوكل فرمان داد در خطبه‌ها ياد كنند كه : هر كس خلق قرآن گويد كافر است»41 به نوشته مسعودي «متوكل امتحان عقيده را برداشت، و مجادله در كار دين را قدغن كرد». همو، از قول خراساني مي‌نويسد «متوكل با معتقدات مأمون و معتصم و واثق مخالفت كرد؛ و جدل و مناظره درباره عقايد را منع نمود، و مجازات داد، و امر به تقليد كرد. و روايت و حديث را رواج داد».42 منهاج سراج نوشته است: «متوكل مردي كريم و گزيده اخلاق بود، و در مذهب سنت و جماعت صلب، پسر عباس مرسي را، كه سر جهيميان آن عصر بود و قرآن را مخلوق مي‌گفت، بكشت در سنه 247 در لهو و طرب بود، تركان درآمدند و او را شهيد كردند».43 حمدالله مستوفي مي‌گويد «متوكل با اهل شيعه تعصب داشتي».45

در زمستان سال 237، مردم ارمنيه، بر ضد يوسف بن محمد عامل متوكل، به پا خاستند. اما يوسف بر آنها غلبه يافت، و مردان را برهنه از شهر بيرون كرد، «بسياري از آنها جامه‌هاي خويش را درآوردند، و بي‌پاپوش گريختند، كه بيشترشان از سرما مردند، و انگشتان جمعي از آنها بيفتاد، اما نجات يافتند». هم به نوشته طبري، در محرم سال 239 متوكل دستور داد «ذميان (پيروان مذاهب زردشتي، يهودي و مسيحي) را وادار كنند تا دو پيراهن عسلي رنگ روي قباها و جامه‌هايشان بپوشند و معبدهاي آنان را، كه در روزگار اسلام ساخته شده بود، ويران كننده، و «بگفت تا شيطانك‌هاي چوبي با ميخ بر در خانه‌هايشان بكوبند و گورهايشان مساوي زمين باشد، كه همانند قبرهاي مسلمانان نشود»45 يعقوبي مي‌گويد: متوكل امر كرد اهل ذمه، استرها و خرها را با ركاب چوبي و زينهاي گوي‌دار سوار شوند، و بر اسب و يابو نبايد بنشينند. همچنين مقرر كرد، در كارهاي دولتي احدي از اهل ذمه را به كار نگيرند.46

 

3- خرج‌ها و خوشگذراني‌ها و برخي خصوصيات

بر طبق نوشته اكثر مورخان، متوكل كاخ‌هاي مجلل و بس عظيم بنا كرد. به قول يعقوبي «اموالي هنگفت هزينه آنها نمود. از جمله ] قصرهاي شاه[، شبداز، بديع، غريب و برج كه يك ميليون و هفتصد هزار دينار ]طلا[ هزينه آنها ساخت». همو مي‌گويد: «شهر جعفريه را در سه فرسخي كاخهاي سامره بنياد نهاد، «و در آن شهر قصري بنا كرد كه مانند آن هرگز شنيده نشده». يعقوبي از چگونگي اخذ مال و زر، براي ساختن اين كاخها، كه با شكنجه اخذ مي‌شده، و گاهي به مرگ مي‌انجاميده، سخن گفته است.47 طبري نيز از نيرنگها و شكنجه‌هاي متوكل مواردي نقل كرده است.48 ثعالبي نيشابوري نقل مي‌كند كه متوكل سوار بر خر مصري،‌از پله‌هاي قصر برج بالا مي‌رفت. پايه‌هاي پله‌هاي اين برج از بيرون، در يك جريب زمين و به درازاي 99 ذرع احداث شده بود. ثعالبي، وصف جشن متوكل، به منظور ختنه سوران پسرش متعز را نقل كرده و هزينه‌هاي آن و سكه‌هاي طلاي بي‌حسابي كه بين بزرگان و فرماندهان و همدمان و مرتبه‌داران خليفه توزيع شده هنگفت بر شمرده است، و مي‌افزايد «پس از آن حاضران را فراخوانده‌اند تا باده بنوشند اين مهماني متوكل به دومين دعوت اسلام نامور شد»؛ همو، مي‌گويد: متوكل به جز با حضور رامشگران خود (به نام‌هاي: بنان، زنام)، و ساز و نواي آنان به باده‌گساري نمي‌نشست.49 به نوشته طبري، چون كاخ جعفريه آماده شد، متوكل در عاشوراي سال 246 در آن منزل گرفت. مسعودي مي‌گويد، در همين سال متوكل به ابوالعيناء گفت: اين خانه ما چطور است؟ «گفت: مردم دنيا خانه ساخته‌اند و تو دنيا را در خانه خود ساخته‌اي». همو، مي‌نويسد «به هيچ دوراني مانند روزگار متوكل خرج فراوان نشد. گويند براي قصر هاروني و قصر جعفريه بيش از صد ميليون درم خرج كرد وي چها هزار كنيز داشت كه با همگي خفته بود. وقتي بمرد، در بيت‌المال چهار ميليون دينار و هفت ميليون درم موجود بود. و هر كس در صناعت جِدّ و هزل دستي داشت در دولت وي پيشرفت كرد و نيك روز شد».50 متوكل شراب بسيار مي‌نوشيد. به نوشته طبري، متوكل در شبانگاه قتلش 14 رطل شراب نوشيده است.51 از واقعه‌اي كه طبري و نيز مسعودي نقل كرده‌اند معلوم مي‌شود كه متوكل از رنگهاي سرخ و سبز متنفر بوده است.52 متوكل به مغيبات و غيب گويان و منجمان و تعبير گران خواب اعتقاد داشت. طبري، به برخي از تعبيرات خوابهاي متوكل، و پيش‌بينيهايي كه برايش كرده بودند، پرداخته است.53 متوكل، پسر و جانشين خويش منتصر را سخت خفيف و خوار و آزرده مي‌كرد، به او ناسزاها مي‌گفت، و دو روز مانده به شبانگاه قتلش، تصميم به نابودي او گرفت.54 مسعودي مي‌گويد «متوكل هزل و مضحكه و چيزهايي كه مناسب شاهان نيست ترجيح مي‌داد».55 يكي از تفريحات و سرگرمي‌هاي متوكل، بر سر بزم و شراب، قرار دادن غلامي ترك در معرض درندگان و گزندگان بود. به روايت صاحب مجمل‌التواريخ، اين غلام نگون بخت را «متوكل پيوسته عذاب داشتي، و مار بياوردندي تا او را بزدي،و ترياك دادي تا بخوردي؛ و شير را بياوردندي تا او را عذاب دادي؛ و متوكل از آن خنديدي»، طبري نيز اشاره تلويحي به اين واقعه دارد؛ چرا كه، قتل متوكل توسط غلامان ترك و به دستور پسرش منتصر انجام شد. يكي از غلامان، به نام عثعث كه بر روي متوكل شمشير كشيد، به او گفت «از شيران و ماران و عقربان فراغت يافتيم و به شمشيرها رسيديم.»56

4- تغيير موقع نوروز

ايرانيان همواره به آيين‌ها و سنت هاي كهن خويش علاقه و توجهي بليغ داشته و مخصوصاً در بر پايي جشن و مراسم نوروزي اهتمامي فوق‌العاده نشان مي‌داده‌اند. بي‌گمان در مقابل هر گونه تغييري، در اين گونه آيين‌ها مقاومت مي‌كرده‌اند. مثلاً تغيير مبدأ سال شمسي هجري به سال شاهنشاهي، در سال 1355 ، را بسياري به ياد دارند، كه بازتاب‌هاي منفي، و خشم و نفرت عامه را برانگيخت؛ شايد يكي از علل اصلي سست شدن پايه‌هاي سلطنت، و فراهم شدن زمينه پيروزي انقلاب، و سقوط شاه، همين اقدام بوده است. اما كاري كه متوكل كرده به مراتب خطيرتر بوده و لَج ملي ايرانيان را برانگيخته است. چرا كه او موقع نوروز را به اواخر خرداد انتقال داده است. متوكل علت اين اقدام را، تقارن موقع نوروز با مراسم برداشت محصول غله، توجيه كرده است. ابوريحان بيروني،‌ضمن اشاره به اين توجيه، از انتقال موقع نورز، توسط متوكل در سال 243 قمري، به 17 ماه حزيران (ژوئن) سخن گفته، و به اقدام خليفه معتضد نيز كه جاي نوروز را به 11 ماه حزيران تغيير داده، پرداخته است، و مي‌گويد «اگر چه در اين كار دقت بسيار نمودند، ولي نوروز به كبيسه‌اي كه استحقاق داشت، نرسيد»؛ مرحوم جلال‌الدين همايي نيز، پس از محاسبات و تحليلهايي در باب اقدام متوكل و معتضد، با انتقاد از اين عمل مي‌گويد: آنها از خود چيزي اختراع كرده بودند.58 مرحوم سيد حسن تقي‌زاده مي‌نويسد «اين حساب كه محاسبين متوكل كرده‌اند، مبني بر اشتباه بوده است».59 در اينجا، موقع نوروز عرفي ايرانيان را، در سالهاي 239، 244 و 245 قمري، براساس محاسبات تقي‌زاده و نيز به استناد نوشته ابومعشر بلخي، طبري و حمزه اصفهاني مشخص مي‌كنيم؛ و سپس جاي نوروز متوكل را نيز، در تقارن با روز و ماه و سال قمري و ميلادي، و همچنين مطابقت آن با روز و ماه سال شمسي واقعي، و سال شمسي عرفي ايرانيان معلوم مي‌نماييم. به اين منظور، ابتدا تعريفي از سال شمسي واقعي و سال شمسي عرفي يا خراجي به دست مي‌دهيم، و طي جدولي تقارن هر يك از ايام ومناسبت‌هاي مندرج در اين مقاله، و مخصوصاً‌ موقع قتل متوكل را نشان مي‌دهيم.

مي‌دانيم كه هر سال شمسي داراي 365 شبانه‌روز، و 5 ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه (در حدود يك چهارم شبانه‌روز) است كه به آن سال شمسي مكبوس يا سال شمسي واقعي گفته مي‌شود. در قديم سال شمسي واقعي ايرانيان داراي 12 ماه 30 روزه بوده، و 5 روز اضافه را در پايان آبان اعمال مي‌كرده  و يك چهارم شبانه روز را هر چهار سال كبيسه مي‌نموده‌اند. بعد از اسلام، مبناي محاسبه و دريافت ماليات يا خراج، سال شمسي ايرانيان تعيين شد، كه به «سال شمسي خراجي» و «سال شمسي عرفي» معروف شده است. اما بدان دليل كه پارسيان در منظور داشتن كبيسه‌ها اهمال كردند يعني يك چهارم شبانه‌روز را به 365 شبانه‌روز هر سال نيفزودند نتيجه آن شد كه جاي نوروز خراجي (يا عرفي پارسيان)، در سال 239 قمري به اوايل ارديبهشت ماه سال شمسي واقعي قديم منتقل شود. سال شمسي واقعي قديم با سال شمسي كنوني تفاوت داشته است. در سال شمسي كنوني،‌6 ماهه اول 31 روزه، و 5 ماه بعد 30 روزه، و ماه اسفند 29 روز است،‌كه هر چهار سال كبيسه مي‌شود و ماه اسفند 30 روز است. اما سال شمسي واقعي قديم، در عصر متوكل كه مورد گفتگوي ماست، داراي 12 ماه 30 روزه بوده، و 5 شبانه روز اضافي بعد از پايان آبان، اعمال مي‌شده، و يك چهارم شبانه‌روز اضافي هر چهار سال به حساب مي‌آمده است. در واقع بعد از روز 30 آبان، 5 شبانه‌روز (خمسه مسترقه) را منظور مي‌كرده‌اند، و پس از آن روز اول آذر آغاز مي‌شده است. در سال شمسي واقعي قديم، فصول بهار و تابستان و زمستان 90 روز، و پاييز 95 روز داشته است. در منابع قديم به اعمال خمسه مسترقه (پنجه دزديده) اشاره شده، مثلاً عنصري (متوفي 431 ه‍ ) از همين نكته ياد كرده است.60 ظاهراً اول بار، يكي از شاهان آل بويه، خمسه مسترقه را در فارس، به آخر اسفند انتقال داده است.61 احتمالاً اين شيوه در قلمروهاي فرهنگي ايراني شيعي مورد قبول قرار گرفته است. بر طبق نوشته ابوريحان بيروني در قانون مسعودي (تأليف سال 421 ه‍ )، ديالمه در قلمرو خود خمسه مسترقه را به آخر اسفندارمذ نقل كردند، ولي در خارج قلمرو آنان رايج نشد؛ و مجوس خراسان و غيره قبول نكردند.62

بر طبق نوشته طبري، نوروز عرفي پارسيان، در سال 239 قمري، مقارن روز يكشنبه 20 ذيقعده؛ و برابر جدول حمزه اصفهاني 21 ذيقعده بوده63 كه نوشته طبري درست، و مطابق جداول تقويمي وستفلد (ص 48) يكشنبه 20 ذيقعده سال 239 برابر با 22 آوريل 854 ميلادي است. بر اين اساس موقع نوروز عرفي پارسيان در سال 239 قمري مقارن با روز 3 ارديبهشت سال شمسي واقعي قديم (و 2 ارديبهشت كنوني) بوده است. بر طبق گفته ابومعشر بلخي، روز نوروز عرفي پارسيان، در سال 244 قمري، در روز سه شنبه اول محرم واقع شده،64 اما بر طبق جدول حمزه اصفهاني با روز پنجشنبه 3 محرم مقارن بوده است.65 مرحوم تقي‌زاده نيز با محاسباتي به نتيجة حمزة اصفهاني رسيده است.66 بر اين اساس نوروز عرفي در سال 244 قمري، مقارن 2 ارديبهشت سال شمسي واقعي قديم (و اول ارديبهشت كنوني) بوده است. برابر نوشته ابوريحان، جاي نوروز را متوكل، در سال 243، تغيير داد، و به روز 17 حزيران (ژوئن) انتقال داد.67 بر اين اساس، روز نوروز متوكل مقارن با روز پنجشنبه 19 صفر 243 قمري، مطابق 17 ژوئن 857 ميلادي، و برابر 29 خرداد سال شمسي واقعي قديم (27 خرداد كنوني)، يعني هشتاد و نهمين روز بهار بوده است. بر طبق گزارش طبري، موقع نوروز متوكل، در سال 245 قمري، با روز شنبه 11 ربيع‌الاول، و 17 حزيران، و 28 ارديبهشت سال عرفي پارسيان مقارن شده است.68 اما بر طبق تقويم تطبيقي (ص 49) روز شنبه 12 ربيع‌الاول سال 245، مقارن با 17 ژوئن 859 ميلادي است. براين اساس روز نوروز متوكل با 29 ارديبهشت سال عرفي مقارن بوده است، كه فاصله آن تا نوروز عرفي پارسيان در حدود 58 تا 60 روز مي‌شود (اين يك تا دو روز اختلاف معمولاً در منابع قديم به چشم مي‌خورد).

 

5- اعتماد به تركان

متوكل با عداوتي كه با آل پيامبر و شيعيان داشت، و اقداماتي كه بر ضد مقدسات و آيينهاي آنان و ديگر اقوام و مذاهب انجام داد، خشم و نفرت عمومي، به خصوص عناصر ايراني، را برانگيخت؛ در عوض عربها و تركان متعصب، و دشمن آل ابوطالب را ارج نهاد، و نديمان و سرداران و كارگزاران خويش را از بين آنان برگزيد. ظاهراً‌متوكل در سال آخر عمرش تصميم مي‌گيرد كه از نفوذ تركان با از ميان بردن سرداران آنان، خود را خلاص كند، ولي آنها آگاه شدند و كمر به قتل او بستند. مسعودي نقل مي‌كند كه متوكل به بهترين شمشير جهان، از نظر جوهر و برندگي، دست يافت. از وزيرش فتح بن خاقان خواست «غلامي در نظر بگيرد كه به دليري و شجاعت به او اعتماد توانيم كرد فتح گفت اي امير مؤمنان، باغَرِ ترك را پيش من به دلاوري ستوده‌اند، و براي اين منظور امير مؤمنان شايسته است، متوكل او را بخواند و شمشير را بدو داد ، از وقتي كه شمشير را بدو داد، كشيده نشد، و از غلاف بيرون نيامد، مگر وقتي كه باغَر متوكل را با آن بزد».69 ابن خلدون نيز به اين اعتماد متوكل اشاره كرد، و او را مسبب پيدايي سلسله‌هاي سلاطين ترك (چون: غزنويان، غزها، سلجوقيان و غيره) معرفي كرده است «اين يكي از عادات خلفا گرديد، كه پايه‌هاي تخت را، به پايمردي تركان استقامت بخشند. ولي اين امر سبب شد تركان راه خودكامگي پيشه گيرند، و بر دولت غلبه يابند، و خلفا ا از تصرف در امور منع كنند، و خود به امر و نهي بپردازند و زمام دولت را در دست گيرند... تحكم ايشان بر دولت و سلطان از زمان متوكل علي‌الله بود. پيشينيان راه را براي آيندگان هموار كردند، و آخرين به اولين اقتدا نمودند، و در اسلام دولتهايي چند تأسيس كردند كه بر همه عصبيت‌نژادي و نسبي غلبه داشت».70

 

6- باورها و بلايا

مطابق برخي شواهد و مستندات تاريخي، به پندار عامه، تناسبي بين عدالت مستولي بر جوامع بشري، با فراواني نعمت و رحمت خداوندي برقرار است، و چون ظلم حاكم باشد، خشم پروردگار به صورت بلاياي طبيعي تجلي پيدا مي‌كند.71 در دوره 14 ساله خلافت متوكل بلايا و آفات فراواني نازل شده، از آن جمله است: به نوشته طبري، در ذيحجه سال 235 ، آب دجله به مدت سه روز تغيير كرد و به زردي گراييد، كه مردم به سبب آن هراسان شدند؛ همو مي‌گويد در همين سال «محمود بن فرج نيشابوري ادعاي پيامبري كرده»؛ در سال 241 «در بغداد بيماري چارپايان رخ دا د، و اسبان و گاوان هلاك شدند»؛ در شعبان سال 242 زلزله‌هاي هول آنگيزي در قومس (استان سمنان) و روستاهاي آن رخ داد، و 45096 تن جان دادند، كه بيشتر آن در دامغان بود؛ در همين سال «در فارس و خراسان زلزله‌ها بود و صداهاي ناهنجار؛ در يمن نيز نظير آن بود. به علاوه زمين فرو بردني كه در آنجا رخ داد ] ظاهراً  كشتزارها به اعماق زمين رفته[»؛ در سال 345 «در ديار مغرب زلزله شد، چندانكه قلعه‌ها و منزلها و پلها ويران گرديد در بغداد و نيز در عسكر مهدي زلزله شد، در مداين نيز زلزله شد به ماه شوال در انطاكيه زلزله بود و تكاني كه بسيار مردم بكشت در اين سال چنانكه گفته‌اند، مردم تنيس ] از شهرهاي مصر[ ضجه‌اي دايم و هول‌انگيز شنيدند كه مردم بسيار از آن بمردند؛ و هم در اين سال در تنيس، رقه، حران، رأس العين، دمشق، رها، طرسوس، مصيصه، ادنه و كناره‌هاي شام بلرزيد؛ لازقيه نيز بلرزيد و خانه‌اي از آن نماند و از مردم آن بجز اندك جان نبردند؛ جبله نيز با مردمش نابود شد؛ هم در اين سال مشاش ]زمين نرم[ چشمه مكه فرو رفت»؛ در سال 346 «خبر آمد كه در كوچه‌اي در ناحيه بلخ، كه منسوب به دهقانان بود، خون تازه باريد».72

شبانگاه قتل متوكل و تقارنها

اكثر مورخان قديم ، موقع قتل متوكل به دستور فرزندش منتصر، به دست غلامان ترك را در شبانگاه روز 3 شوال سال 247 قمري متذكر شده‌اند. طبري مي‌گويد «متوكل شب چهارشنبه كشته شد. لختي پس از تاريك شدن شب، چهار روز رفته از شوال. به قولي شب پنجشنبه كشته شده‌اند»73 يعقوبي و مسعودي نيز موقع قتل متوكل را شبانگاه 3 شوال متذكر شد اما در سه‌شنبه و چهارشنبه آن اختلاف دارند.74 برابر جداول تقويم تطبيقي (ص 50)، روز 3 شوال سال 247، چهارشنبه بوده، كه شبانگاه آن، شب پنجشنبه 4 شوال، قابل تبيين است. موقع قتل متوكل، يعني چهارشنبه شب، يا شب پجشنبه 4 شوال، مقارن با شب اول ماه مهر در سال خراجي او، و مطابق نخستين شبانگاه ايام فروردگان (يعني 26 آبان) در سال شمسي عرفي پارسيان، و برابر 21 آذرماه سال شمسي واقعي، و 11 دسامبر 861 ميلادي بوده، كه 271 روز از آغاز بهار گذشته است.

در شبانگاه چهارشنبه

بي‌گمان خيلي دير، خبر قتل متوكل به بلاد دور دست سرزمين‌هاي خلافت عباسي رسيده، و موقع آن چهارشنبه ايام فروردگان ابلاغ شده است. بر اين اساس موقع قتل متوكل در شبانگاه چهارشنبه ايام فروردگان در سال عرفي ايرانيان تثبيت شده است. از سوي ديگر، چون موقع قتل متوكل مقارن شبانگاه روز اول مهر در سال خراجي ابداعي او بوده، پيروزي فريدون بر ضحاك مصداق پيدا كرده است، يا براي مردمان بغداد و نواحي آن كه اكثراً با فرهنگ ايراني بوده‌اند تداعي شده است؛ به همين دليل به پيروي از سنتهاي كهن ايراني آتش افروخته و جشن گرفته‌اند. چرا كه ابوريحان بيروني به استناد منابع كهن مي‌نويسد «مهرماه روز اول آن هرمزد روز؛ و روز شانزدهم مهر است، كه به مهرگان معروف است اين روز را ايرانيان بزرگ داشته‌اند؛ آن شادماني و خوشي است كه مردم شنيدند فريدون خروج كرده ايرانشهري مي‌گويد كه: خداوند از نور ظلمت بين نوروز و مهرگان پيمان گرفت. كسروي ] علي‌بن مهدي كسروي اصفهاني، اديب و مورخ در قرن سوم[ مي‌گويد: من از موبد متوكلي شنيدم كه مي‌گفت در روز مهرگان آفتاب ميان نور و ظلمت طلوع مي‌كند».75

ايرانيان بنابر احترام به روشنايي و آتش، و پيروزي نور بر ظلمت، به پيروي از سنتهاي كهن در جشن و شادمانيها آتش مي‌افروخته و چراغاني مي‌كرده‌اند؛ به خصوص كه موقع قتل متوكل با شبانگاه 21 ماه آذر، در سال شمسي واقعي ايرانيان تقارن داشته كه تداعي‌گر آتش (آذر) بوده و 266 روز از آغاز بهار گذشته است. علاوه بر اين نام روز 21 هر ماه پارسها «رام» بوده، كه به قول ابوريحان بيروني، «روز بيست و يكم رام روزي است كه مهرگان بزرگ باشد؛ و سبب اين عيد آن است كه فريدون بر ضحاك ظفر يافت» (آثار الباقيه، ص 339). همچنين نام روز 21 هر ماه، يعني «رام» به معنا و مفهوم رامش و شادي است. در نخستين سالگرد شبانگاه قتل متوكل، يعني چهارشنبه ايام فروردگان، و تقارنهاي مزبور معناي بيشتري پيدا كرده است؛ چرا كه چهارشنبه شب ايام فروردگان، در اولين سالگرد قتل متوكل با شبانگاه روز اول خمسه مسترقه (يعني يك روز بعد از 30 آبان، و چهار روز مانده به اول ماه آذر) در سال عرفي پارسيان مقارن شده، كه با 5 مهرماه سال خراجي متوكل، و 26 آذرماه سال شمسي واقعي قديم و 16 دسامبر سال 862 ميلادي مطابق بوده، يعني 271 روز از آغاز بهار سپري شده است. چنين تقارنهايي در نخستين شبانگاه چهارشنبه قتل متوكل در ايام فروردگان موجب تثبيت موقعيت قتل او در سال شمسي عرفي پارسيان و بعدآً نيز در سال شمسي واقعي قديم شده، و پس از نقل خمسه مسترقه به پايان اسفند اين چهارشنبه جاي خود را در آخر سال باز كرده است.

نگارنده يقين دارد كه كلمه «سوري» در اينجا معناي سرخي و آتش ندارد، بلكه ايرانيان هوشمند معنا و مبناي موضوعي اين جشن را، در ماهيت حرفي آن‌ (سور+ي) گنجانده‌اند. زيرا كلمه سوري از حروف: س+و+ر+ي تشكيل شده كه به حساب ابجد برابر: 276 = 60+6+200+10 ، است. كلمه رمزي سوري (مركب از كلمه سور + ياي نسبت = 266+10)، با كليد گشودني عدد 276، براي ماندگاري و تثبيت شبانگاه چهارشنبه موقع قتل متوكل، در تقارن يا قرين با روزهاي دويست و شصت و شش تا دويست و هفتاد و ششم سال شمسي واقعي (كه عامه، مخصوصاً كشاورزان، به لحاظ تعيين موقع كاشت و موسم برداشت و فصول آن را نگاه مي‌داشتند) اتخاذ شده است؛ تا موقع دقيق آن در سالهاي بعد از ياد نرود. چرا كه عموم مي‌توانستند با ملاك قرار دادن عدد 266، به مفهوم تعداد روزهاي سپري شده از بهار، شبانگاه چهارشنبه سالگرد قتل متوكل را، در ايام فروردگان سال عرفي مشخص كنند، و مراسم سوري را بر پا دارند. علت پوشيده داشتن راز و ماهيت موضوعي اين مراسم، در عصر خلفاي بعد از منتصر، همانا سختگيري‌ها و اختناق سياسي و مذهبي حاكم بر بلاد اسلامي بوده است. زيرا اكثر خلفاي بعدي همان شيوه متوكل را پيش گرفتند.76

نگارنده با بررسي‌هايي كه انجام داده، بر اين گمان است كه تغيير مجدد موقع نوروز، توسط معتضد خليفه عباسي، در سال 284 قمري، تنها به منظور بر هم زدن تقارنهاي مزبور با شب قتل متوكل انجام گرفته، زيرا او جاي نوروز خود را روز 11حزيران (11 ژوئن سال 897 ميلادي)، يعني 6 روز قبل از موقع نوروز متوكل، تعيين كرده است. بحث در اين باره، از حيطه مقاله حاضر خارج است، و بايد به خصوصيات خليفه منتصر پرداخت، كه دولتش كوتاه، اما طبيعتش بلند، و رفتاري كريمانه داشته است. يعقوبي مي‌گويد: بيعت با منتصر «در همان شبي كه پدرش متوكل كشته شد، يعني شب چهارشنبه ] درستِ آن چهارشنبه شب، يعني شب پنجشنبه[ به انجام رسيد روز شنبه چهارم ماه ربيع‌الاخر سال 348 در گذشت». طبري مي‌گويد «منتصر چشمان، درشت سياه داشت پر مهابت بود وي نخستين خليفه از بني‌عباس بود كه قبرش شناخته بود». همو مي‌گويد: منتصر، علي بن حسين عباسي را والي مدينه كرد، و بدو گفت «اي علي ترا سوي گوشت و خونم مي‌فرستم، و پوست ساق دست خويش را كشيد و گفت: ترا سوي اين مي‌فرستم، بنگر چگونه با آنها رفتار مي‌كني، منظورش خاندان ابوطالب بود».77 مسعودي مي‌نويسد «منتصر مردي پرتحمل و خردمند و نكوكار و خيردوست و بخشنده و اديب وعفيف بود، و به اخلاق والا و انصاف و حسن معاشرت پاي‌بند بود پيش از خلافت منتصر خاندان ابوطالب در محنتي بزرگ بودند، و جانهايشان در خطر بود. از زيارت قبر حسين‌ع و سرزمين عزاي كوفه ممنوع بودند و ديگر شيعيان آنها را نيز از حضور در اين جاي‌ها بازداشته بودند؛ و اين به موجب فرماني بود كه متوكل به سال 236 داده بود و كار ] آنان[ چنين بود تا منتصر به خلافت رسيد. و او مردمان را امان داد، و گفت از خاندان ابوطالب دست بدارند، و در تعقيب ايشان نباشند؛ و كسي را از زيارت قبر حسين رضي الله عنه در حيره و ديگر قبور آل ابي طالب منع نكنند و بگفت تا ] ميراث[ فدك را به فرزندان حسن‌ع و حسين‌ع پس دادند. و اوقاف آل ابوطالب را رها كردند؛ و معترض شيعه ايشان نشد، و آزار از ايشان برگرفت. بحتري در اين زمينه شعري بدين مضمون دارد: علي نزديكتر است و بيشتر از عمر حق دارد. هر كدام فضيلت خويش دارند ؛ يزيد بن محمد مهلبي، كه شيعه خاندان ابوطالب بود درباره محنت شيعه در آن روزگار، و اينكه عامه را بر ضد آنها تحريك مي‌كردند گويد: با طالبيان پس از آنكه مدتها مورد مذمت بودند نكويي كردي و الفت هاشميان را تجديد نمودي، كه از پس دشمني دوست شدند. آرامشان كردي، و بخشش دادي تا كينه‌ها را از ياد ببرند. اگر گذشتگان بدانستندي چگونه با آنها نيكي كرده‌اي مي‌ديدند كه كفه حسنات تو از همه سنگين تر است» مسعودي مي‌افزايد «منتصر با رعيت انصاف داشت، و با وجود مهابت، دل خاص و عام متماميل او شد.»78 منتصر جوانمرد بود و جوانمرگ شد؛ طبري مي‌گويد «به قولي، وقتي كه منتصر در گذشت 25 سال و 6 ماه داشت و به قولي ديگر عمر وي 34 سال بود، مدت خلافتش 6 ماه و به قولي ديگر 179 روز بود وقتي مرگش در رسيد، شعري گفت به اين مضمون: دنيايي كه گرفت خاطرم شاد نكرد، ولي سوي پروردگار كريم مي‌شتابم».

از تقارنهاي تقويمي گفتگو كرديم، تقارن‌هاي شخصيتي افريدون و ضحاك، براي مسلمانان با فرهنگ ايراني، در وجود منتصر و متوكل مصداق پيدا كرده؛ و شبانگاه قتل متوكل و جانشيني منتصر، در چهارشنبه سوري و مراسم آن تجلي يافته است، شايد از روي آتش پريدن بدان سبب اتخاذد شده كه اتهام آتش پرستي از جانب جاهلان و متعصبان به برپاكنندگان مراسم شب سوري قديم و چهارشنبه سوري كنوني داده نشود. اين نكته را بايد يادآور شد كه جشن چهارشنبه سوري، در نواحي دوردست خراسان برپا مي‌شده كه در منابع كمتر سخن رفته است. ظاهراً ايرانيان اهل تسنن رغبت بيشتري به برپايي اين مراسم داشته‌اند، از آن جمله سامانيان كه نرشخي آن را ثبت كرده، و نيز ملك شاه حسين سيستاني از برپايي «جشن چهارشنبه سوري» در سال 993 قمري توسط ملوك سيستان خبر داده است.79 در خاتمه جدولي از تقارن‌هاي ذكر شده در عصر متوكل و شبانگاه چهارشنبه قتل او مي‌آوريم80، تا اهل تحقيق را به كار آيد، و نقد و نظرات خويش را درباره مقاله حاضر، به آدرس نگارنده ارسال فرمايند.81

 

     در اين جدول اشتباه يك تا دو روز قابل اغماض است (علت آن در متن و حواشي 

 

 

ذكر شده):

 

 

يادداشتها و مستندات

1- تاريخ هرودوت، ترجمة دكتر هادي هدايتي، ج 3، بند 16، ص 123.

2- احمد بن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، ترجمة دكتر محمدابراهيم آيتي، ج 1، ص 6-215.

3- مسعودي، مروج الذهب، ترجمة ابوالقاسم پاينده، ج 1، ص 603؛ همو، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 200.

4- ابراهيم پورداود، يشت‌ها، ج 1، ص 510.

5- ابن بلخي، فارس نامه، به كوشش گاي لسترانج و رينولد آلن نيكلسون، تهران، دنياي كتاب، 1363، ص 35.

6- ابوعلي مسكوية رازي، تجارب الامم، ترجمة دكتر ابوالقاسم امامي، ج 1، ص 58؛ ابوعلي محمد بلعمي، تاريخ بلعمي، به كوشش محمد تقي بهار (تهران، 1341)، ص 143.

7- مسكوية رازي، تجارب الامم، ج 1، ص 58.

8- ابن بلخي، ص 36.

9- ثعالبي نيشابوري، غرر اخبار ملوك الفرس و سيرهم (تاريخ ثعالبي)، ترجمة محمد فضائلي، ص 26.

10- ابن بلخي. همان كتاب، ص 36.

11- تاريخ بلعمي، ص 147.

12- ابوريحان بيروني، التفهيم لاوائل صناعه التنجيم، به كوشش جلال الدين همائي، ص 254.

13- حكيم ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه، چاپ بر وخيم، ص 62 و 63.

14- حكيم ابونصر علي بن احمد اسدي طوسي، گرشاسب‌نامه، به كوشش حبيب يغمائي، ص 329.

15- ابراهيم پورداود، يشت‌ها، ج 1، ص 507. بر اين مثالها مي‌توان مشتري سر چراغ را -كه كسبه تأويل خير و شر براي آن قايل مي‌شوند افزود.

16- هانري ماسه، معتقدات و آداب ايراني، ترجمة مهدي روشن ضمير، ج 1، ص 261.

17- محمدبن جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمة ابوالقاسم پاينده. ص 3291.

18- تاريخ طبري، ص 3298.

19- تاريخ طبري، ص 3301

20- به چه دليل، «جشن سوري» بخارا در ايام فروردگان بوده است؟ برخي از دانشمندان، از جمله هنري ماسه «جشن سوري» مندرج در تاريخ بخارا، چهارشنبه سوري آخر سال متذكر شده‌اند، مثلاً مرحوم سيد محمد تقي رضوي در تعليقات تاريخ بخارا (ص 216) به عنوان توضيح مي‌گويد « شب سوري: مقصود شب آخرين چهارشنبة اسفند ماه هر سال شمسي است كه ايرانيان در آن شب سور مي‌گيرند، و آداب و رسوم خاصي را در آن شب برگزار مي‌نمايند، و آن را چهارشنبه سوري گويند. و اين جشن از جشنهاي ملي و باستاني ايرانيان است». اظهارنظر شادروان رضوي، در مورد مطلب «شب سوري» بخارا درست نيست، زيرا اولاً تاريخ برگزاري مراسم برپايي آتش «شب سوري» بخارا، در چهارشنبة آخر سال نبوده است. ثانياً كلمه سوري به احتمال زياد يك معنا و تعبير خاصي را در ماهيت حرفي خود دارد، كه به حساب ابجد (س = 60+ و =6+ ر=200 + ي = 10 = سوري) 276 مي‌شود؛ و در اين عدد راز شكل‌گيري مبدأ چهارشنبه سوري نهفته است، كه در متن مقاله بدان پرداخته‌ايم. اما در اينجا موقع شب سوري بخارا مورد بررسي قرار مي‌گيرد به اين منظور به استناد نوشته نرشخي اين نكات را يادآور مي‌شود.

الف. امير رشيد ساماني، روز چهارشنبه 8 شوال 350 قمري «از اسب بيفتاد و هم در آن شب وفات يافت» (تاريخ بخارا، ص 134)، مطابق حساب اين روز مقارن 20 نوامبر سال 961 ميلادي و اول آذر ماه سال شمسي واقعي قديم (هر سال با 12 ماهِ 30 روزه، و 5 روز خمسة مسترقه كه در آخر آبان اعمال مي‌شده) يعني 246 روز گذشته از آغاز بهار، آتش‌سوزي عمدي بخارا رخ داده كه «لشكريان بشوريدند و فتنه‌ها ظاهر شد».

ب. بعد از امير رشيد كشمكش به وجود مي‌آيد، و سرانجام «اتفاق پديد آمد، بعد از اختلاف بسيار» در روز آدينه 19 شوال 350 امير سديد به ملك بنشست، و لشكريان با وي بيعت كردند» (تاريخ بخارا، ص 134). مطابق حساب روز 19 شوال سال 350 مقارن يكشنبه بوده، بنابراين پادشاهي امير سديد از روز آدينه 17 شوال آغاز شده، كه مقارن با 29 نوامبر 961 ميلادي، و برابر با 10 آذر سال شمسي واقعي قديم، يعني 255 روز گذشته از آغاز بهار، بوده است.

ج. با آگاهي از روز فوت امير رشيد و نه روز بعد، آغاز پادشاهي امير سديد، واقعة زير را كه نرشخي (تاريخ بخارا، ص 37) نقل كرده است، مورد بررسي قرار مي‌دهيم و موقع «شب سوري» را مشخص مي‌كنيم. نرشخي مي‌گويد «چون امير رشيد از ستور بيفتاد و بمرد ] روز چهارشنبه 8 شوال 350، اول آذرماه[؛ در شب غلامان به سراي اندر آمدند و به غارت مشغول شدند، خاصگان و كنيزان منازعت كردند، و سراي را آتش زدند تا همه بسوخت؛ و در وي هر چه ظرايف بود از زرينه و سيمينه همه ناچيز شد. و چنان شد كه از بنا اثري نماند. و چون امير سديه منصور بن نوح به ملك بنشست اندر ] آدينه 17[  شوال سال به سيصد و پنجاه به جوي موليان، فرمود تا آن سرايها را ديگر بار عمارت كردند، و هر چه ضايع شده بود، بهتر از آن، به حاصل كردند. آنگاه امير سديد (به سراي) بنشست. ]هنوز[ سالِ تمام نشده بود كه چون شب سوري، چنانكه عادت قديم است، آتشي عظيم افروختند پارة آتش بجست، و سقف سراي در گرفت، و ديگر باره جملة سراي بسوخت». تجديد بناي سرايهاي مزبور، از تاريخ 17 شوال سال 350، مقارن با 10 آذر آغاز شده، با توجه به زمستان پيش روي، نزديك به يك سال طول كشيده است. زيرا وقتي نرشخي متذكر مي‌شود كه از امير سديد در سراي نو ساخته: «بنشست، هنوز سال تمام نشده بود ديگر باره جملة سراي بسوخت»، كاملاً واضح است كه تأكيد بر وقوع آتش سوزي در سال بعد، قبل از فرا رسيدن روز اول آذر است. در اين صورت، شب سوري مي‌تواند در ايام خمسة مسترقه باشد؛ بر اين اساس روز چهارشنبه 18 شوال سال 351، مقارن 19 نوامبر سال 961 ميلادي، برابر با پنجمين روز خمسة مسترقه بوده است؛ چرا كه هنوز يك سال تمام (365 روز) از آتش‌سوزي اول سپري نشده است. احتمال دارد كه در شبانگاه چهارشنبه 8 شوال سال 350 نيز تدارك هيزم و اسباب برپايي مراسم شب سوري فراهم شده، اما به سبب پيش آمد فوت امير رشيد، و شورش لشكريان، آتش‌سوزي عمدي انجام شده است. به هر حال بايد ديد چرا چهارشنبة ايام فروردگان و خمسة‌ مسترقه براي برپايي شب سوري شكل گرفته است؟ پاسخ به اين مهم را بايد در شبانگاه قتل متوكل جستجو كرد، كه در متن بدان پرداخته‌ايم.

21. ابوريحان بيروني، التفهيم، ص 256؛ آثار الباقيه، ترجمة اكبر دانا سرشت، ص 451؛ گرديزي، زين الاخبار، به كوشش عبدالحي حبيبي، ص 521.

22. تاريخ طبري، ص 6041.

23. احمد بن يحيي بلاذري، فتوح البلدان، ترجمة دكتر محمد توكل، ص 493.

24. تاريخ طبري، ص 6010.

25. ابومنصور ثعالبي نيشابوري، ثمار القلوب في‌المضاف و المنسوب، ترجمة رضا انزابي نژاد، ص 277.

26. ابوالحسن بيهقي، تاريخ بيهق. به كوشش احمد بهمنيار، ص 281.

27. زكريا قزويني، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمة عبدالرحمن شرفكندي، ص 214؛ ترجمة محمد مراد بن عبدالرحمن، ج 2، ص 239.

28. ابوالحسن بيقهي، همان كتاب، ص 282.

29. تاريخ طبري، ص 6063.

30. مجمل‌التواريخ و القصص، از مؤلفي ناشناخته، به كوشش ملك الشعرا بهار، ص 360.

31. سديدالدين محمد عوفي، جوامع الحكايات و لوامع الروايات، باب 5 از قسم 1، به كوشش جعفر شعار، ص 143.

32. ابن اسفنديار كاتب، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال آشتياني، ص 224.

33. تاريخ طبري. ص 6085.

34. ابن اسفنديار كاتب، ص 224.

35. ابن خلدون، العبر، ترجمة عدالمحمد آيتي، ج 2، ص 438.

36. فصيحي خوافي، مجمل فصيحي، به كوشش محمد فرخ، ج 1، ص 310.

37. سديدالدين محمد عوفي، جوامع الحكايات، چاپ افست از نسخة خطي، به كوشش محمد رمضاني، 1335، ص 33؛ حسن بن محمد قمي، تاريخ قم  (تأليف سال 378 قمري)، ص 201، اين واقعه را با تفاوتي شرح داده است. (تاريخ قم، ص 203)، واقعة توصية علي بن جهم به متوكل، مبني بر قرار دادن امام ابي‌الحسن علي نقي‌ع، در مقابل سه شير گرسنه، را به تفصيل آورده است.

39. لسترنج، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، ص 85.

40. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 513.

41. تاريخ سيستان، از مؤلفي ناشناخته، به كوشش ملك‌الشعرا بهار، ص 792.

42. مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص 406، همو، مروج الذهب، ج 2 ، ص 700

43. منهاج سراج، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحي حبيبي، ج 1، ص 116.

44. حمداله مستوفي، تاريخ گزيده، به كوشش دكتر عبدالحسين نوائي، ص 322

45. تاريخ طبري، ص 6019، 6036، 6043.

46. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 515.

47. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 521، 522.

48. تاريخ طبري، ص 6004 تا 6006، 6016، 6018، 6063 تا 6068.

49. ثعالبي نيشابوري، ثمار القلوب، ص 173، 211، 212، 377.

50. تاريخ طبري، ص 6070؛ مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 630 و 631.

51. تاريخ طبري، ص 6079.

52. تاريخ طبري، ص 6067؛ مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 528؛ ظاهراً به اين دليل كه پرچم مخالفان عباسيان به رنگ سبز و سرخ بوده است. زيرا احمد بن نصر خزاعي، كه در سال 231 قصد قيام داشت، و خليفه واثق او را «در محنت خلق قرآن بكشت» (مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 487)؛ و از خانة ياران او پرچم سبزي به دست آمد كه سرخي‌اي نيز داشت (طبري، ص 5976). اين دو رنگ در فرهنگ ايراني، نماد و نمودي داشته، و احتمالاً ريشه در باورهاي كهن، احترام به آتش و گناه و نيز درخت سرو داشته، و شايد در اتخاذ رنگهاي پرچم ايران بي‌تأثير نبوده است.

53. مثلاً متوكل (درعهد خليفه واثق) خوابي عجيب ديد كه مُعَبِري در تعبير خواب او گفت تو به خلافت مي‌رسي؛ و واثق، تعبير كنندة خواب را زنداني كرد (طبري، ص 5999)؛ همچنين متوكل گفته است كه در خواب «حمزة ارمني را بديد... و به من ] متوكل[ گفت: تا كي آزارمان مي‌كني، از مدت خلافت باقي پانزده سال مانده به جز چند روز» (طبري، ص 6083). منظور آن بوده، كه خلافت توبه 15 سال نمي‌رسد، و چند روز ديگر از خلافت تو باقي است. زيرا دورة خلافت متوكل «14 سال و 9 ماه و 9 روز بود» (مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 295؛ التنبيه و الاشراف، ص 345)، همچنين، به روايت طبري «از علي بن يحيي منجم آورده‌اند كه گفته بود: چند روز پيش از كشته شدن متوكل، براي وي يكي از كتب مغيبات را مي‌خواندم. به جايي رسيدم كه خليفة دهم ] يعني متوكلي[ در مجلس خويش كشته مي‌شود، و از خواندن آن باز ماندم، و قطع كردم، به من گفت: چه شد كه بازماندي؟ گفتم خير است. گفت به ناچار بايد بخواني؛ بخواندم، و از كلمة خليفگان بگشتم. متوكل گفت: كاش مي‌دانستم اين تيره روز مقتول كيست (تاريخ طبري، ص 6083)

54. تاريخ طبري، ص 6077. طبري از موصل ابن حفظي نقل مي‌كند كه متوكل «پسر خويش را بازيچه كرد، يكبار به وي ناسزا مي‌گفت، يكبار بيش از تاب وي بدو ]شراب[ مي‌نوشانيد، يكبار مي‌گفت مشتش بزنند، و يكبار او را به كشتن تهديد مي‌كرد متوكل بدو نگريست و گفت ترا منتصر ناميدم؛ اما مردم، به سبب حمقت، منتظر نام دادند، و اكنون مستعجل شده‌اي. منتصر گفت اي اميرمؤمنان اگر بگويي گردنم را بزنند برايم آسانتر از رفتاري است كه با من مي‌كني». همچنين به روايت طبري، در روز سه‌شنبه 3 شوال، متوكل مصمم شد كه «روز پنجشنبه پنج روز رفته از شوال، منتصر را نابود كند، و وصيف و بغاوديگر سرداران و سران ترك را بكشد». اما منتصر آگاه شده، و چنانكه مي‌دانيم در چهارشنبه شب 3 يا 4 شوال متوكل را از پاي درآورده است.

55. مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص 46.

56. مجمل‌التواريخ و القصص، ص 361؛ تاريخ طبري، ص 6081.

57. ابوريحان بيروني، آثار الباقيه، ترجمة اكبر دانا سرشت، ص 52 تا 54؛ التفهيم، ص 271.

58. جلال‌الدين همايي، تاريخ ادبيات، ج 2، ص 273، 295، 297.

59. سيد حسن تقي‌زاده، مقالات تقي‌زاده، به كوشش ايرج افشار، ج 10، ص 294.

60. ديوان عنصري، به كوشش محمد دبيرسياقي، ص 31، مي‌گويد: «تا همي در اول شوال باشد روز عيد * تا همي مسروقه اندر آخر آبان بود»

61. غلامحسين مصاحب دايره المعارف فارسي، ج 1، ص 917، ذيل «خمسة مسترقه»

62. سيد حسن تقي‌زاده، بيست مقاله، ص 543.

63. تاريخ طبري، ص 4046؛ اما حمزة اصفهاني (تاريخ‌الملوك الارض و الانبياء، ص 171) نوروز سال 239 را 21 ذيقعده مشخص كرده، كه مطابق 4 ارديبهشت واقعي قديم (3 ارديبهشت كنوني) است.

64. حمزة اصفهاني، تاريخ الملوك الارض و الانبياء، ترجمة دكتر جعفر شعار، ص 9؛ از قول ابومعشر بلخي نقل كرده است.

65. حمزة اصفهاني، همان كتاب، ص 171؛ در متن چاپي، پنجشنبه 5 محرم آمده كه اشتباه، و صحيح آن 3 محرم است.

66. تقي‌زاده، بيست مقاله، ص 168.

67. ابوريحان بيروني، آثار الباقيه، ص 53.

68. تاريخ طبري، ص 6069.

69. مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 527.

70. ابن خلدون، العبر (تاريخ ابن خلدون) ج 4، ص 556.

71. در منابع قديم، شواهد بسياري، در باب تناسب بين عدل و نعمت با ظلم و بلاياي طبيعت سراغ داريم، كه نمونه‌اي از آن را، از نظم و نثر سنائي غزنوي در اينجا نقل مي‌كنيم:‌«هر كجا عدل روي بنموده است * نعمت اندر جهان بيفزوده است» (لغت‌نامه، ذيل «عدل»)، و اين مطلب در مكاتيب سنائي (ص 118) مندرج است «در بعضي آثار است كه دو چيز در عمر بيفزايد، و در زندگاني زيادت كند، و سبب باريدن باران و رستن درختان بود، يكي نصرت مظلومان، و يكي قهر ظالمان، و حجت بر اين گفتة پيشواي عالميان است، محمد مصطفي صلوات الله عليه كه گفت: بالعدل قامت السموات و الارض. عدل بر مثال مرغي است كه هر كجا ساية وي افتد، آنجا نيز سعدو دولت شود؛ و هر كجا وي خانه سازد، آن زمين قبله و كعبة اميد امت گردد. و جور و ظلم مرغي است كه هر كجا پرد، قحط سال شود، و باران از آسمان باز ايستد، و آب چشمه‌ها به قعر زمين باز شود، و حيات و حيا از ميان خلق معدوم شود».

72. تاريخ طبري، ص 6024، 6033، 6051، 6062، 6063، 6072

73. تاريخ طبري، ص 6084

74. مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 526؛ همو، التنبيه والاشراف، ص 345؛ تاريخ يعقوبي. ج 2، ص 522.

75. ابوريحان بيروني، آثار الباقيه، ص 238.

76. مثلاً، خليفه مستعين، كه بعد از منتصر، در روز 5 ربيع‌الاول 248 (يعني 6 ماه بعد از متوكل) به خلافت رسيد، وزارت را به سعيد بن حميد داد، كه به قول مسعودي (مروج‌الذهب، ج 2، ص 552) «سعيد با وجود مقامي كه در ادب داشت، ناصبي و پيروتسنن بود، و مخالف امير مؤمنان علي كه خدا از او و فرزندان پاكش خشنود باد مي‌بود». هم به گفته مسعودي، در سال 248، ابوالحسن يحيي، از آل ابوطالب، در كوفه قيام كرد، كه كشته شد، و سرش را بريدند «و به بغداد بردند، و بياويختند. مردم از اين حادثه ناليدند، زيرا وي را دوست داشتند، چرا كه او كار خويش را، با خودداري از خونريزي و نگرفتن چيزي از اموال مردم، و با عدالت و انصاف آغاز كرده بود. قيام وي به واسطة جفا و محنتي بود كه از متوكل و تركان ديده بود» (مروج الذهب، ج 2، ص 553). گفتني است كه مسعودي خود اهل تسنن، و شافعي مذهب بود.

77. تاريخ طبري، ص 15-6114 به اختصار.

78. مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 2-541، 544.

79. ملك شاه حسين بن ملك غياث‌الدين سيستاني، احيائ الملوك، به كوشش دكتر منوچهر ستوده، ص 249. در وقايع سال 993 قمري، از برپايي جشن چهارشنبه سوري، توسط ملوك سيستان، كه در حال مخاصمه بوده‌اند، خبر داده است «قضا را آن شب، چهارشنبه‌سوري بود، و از طرفين، جوانان مصلح رفت و آمد داشتند فرمود، و روز چهارشنبه ترتيب جشني داد، كه ياد از بزم كيخسرو و مجلس پرويز مي‌داد».

80. مستندات جدول تنظيمي در متن و حواشي ذكر شده، در اين جدول يك تا دو روز اشتباه قابل اغماض است، و عمدتاً ناشي از رؤيت هلال، در روزهاي سال قمري بايد باشد.

81. تقاضا دارد، خوانندگان فرهيخته و دانشمندان و پژوهندگان نقد و نظرات قابل چاپ خود را، در صورتي كه نكات قابل تذكر، يا نقطه نظر اصلاحي دارند به آدرس نگارنده «تهران. كدپستي 64384-14646، شهرك ژاندارمري، خيابان سرسبز، گلديس 8، پلاك 7 جنوبي» ارسال فرمايند. آدرس ايميل (پست الكترونيك : m_a_ abrishami @ yahoo.com)

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:1  توسط کاظم خطیبی  |